حالا من باید بگویم ممنون از صبح زیبایی که با خواندن کلماتت زیباتر شد.
برایت تعریف کنم از پسری که حالا ار.یب را مینویسد. از وقتی که عاشق بود و ما به او میخندیدیم. از شبی که با زحمت بلیت تیاتر بیضایی را که اسماش یک اسم درازی بود که حفظ کردناش کار حضرت فیل است،مجلس شبیه در ذكر مصائب استاد نوید ماكان و همسرش رخشید فرزین، بگویم که از وقتی نشستیم پسرک گوشهایش را گرفت و چشمها را هم و زیر لب با آنیتایش حرف زد و زد و زد و زد.
الغرض، کار دیشب من پربیشباهت نبود. صدای گرفتهی دی شب تو که پرسید چه میکنی بعد از تلفن، مرا به فکر برد. یعنی نمی شود من هم مثل تو، درست مثل تو این دستگاه را خاموش کنم و دل بدهم به کار این بود که رفتم و ایمیل آن اقا هم که آمده بود و بعد... تو میگویی با خودت حالا مگر چه کرده. فکر کن عادت بوده همهی این شبها که تا تنهایی نیمه شب کنار این دستگاه و خواندن خواندنیهای دیگران سپری شود... دیوانهگیها زیادند من و تو کم دیوانهگی نکردیم. اصلن تو بگیر همین دوبارهگی. این صبح سرحال و آفتابی را من هر کار کنم انگار به قدر تو و نوشتهی تو رنگارنگ نمیشود. بروم بهتر است. بروم برسم به داستان تا بلکه از آن طرف خوشحال کنم دل کوچک و عزیزت را.