تبليغاتX
قنطورس
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس
 

تو قصه‌های بچه‌گی هرکی می‌خواست بره دنبال چیزی کفش آهنی پاش می‌کرد.

تازیانه می‌خورم و دنبال کفش‌های آهنی‌ام می‌گردم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 7:40  توسط یک قنطورس  | 

 

لعنت به همه چیز که این قدر ناپایداره. همیشه این طور بود؟ نه یادم میاد بستنی که می‌خوردم توی بچه‌گیم خیلی طول می‌کشید تا آب بشه. خیلی عصبانیم. خیلی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1384ساعت 14:41  توسط یک قنطورس  | 

 

چه‌گونه می‌توانی با چند ناز قلم، عمیق‌ترین اضطراب‌ها را به نیستی بسپاری؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 1:34  توسط یک قنطورس  | 

این عکسو کش رفتم از جایی همین نزدیکی ها!

                           هیچی. همین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1384ساعت 1:15  توسط یک قنطورس  | 

 

عجب! پنجره باز... باران در "تهران" می‌بارد فراوان... من زیر لحاف... قوطی سیگار کنار... کوهی از کتاب دورم...بازم شکرت خداجون اگر که هستی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 21:22  توسط یک قنطورس  | 

 

زود به غلط کردن افتادم. نه؟

یه تصویر دیگه از میک جگر کار اندی وارهول. حالشو ببر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 4:43  توسط یک قنطورس  | 

 

می‌دونی از تو توقع نداشتم. کاش بخونی. یه حالی دارم که الان زنگ می‌زدم و هرچی از دهن‌ام در می‌آومد بت می‌گفتم. از دو رویی بدم می‌آد. خیلی...پوووووووووووف!(این عین توئه)

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 12:23  توسط یک قنطورس  | 

 

بالاخره فهمیدم چه کسی پالومینو مولرو را کشت.

(الخاندرو سانز! جان عزیزت ام‌شب بیا به خوابم. کام‌ام را شیرین کن.)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 20:55  توسط یک قنطورس  | 

 

دست‌م را می‌کشم به پوست سرم. هنوز صاف است. هنوز خش ندارد. انگشت‌م را می‌کنم توی پشت آن، می‌خواهم چیزهایی که توی‌ش است بیرون بیاورم و بریزم روی سفیدی میز، می‌خواهم در به‌ترین حالت عینی ببینم‌شان و بنویسم‌شان.

تصویر دوم میک جگر را که اندی وارهول کشیده و مال سبک پاپ‌آرت است هم ارزانی همه‌ی مشتاقان و خیل خواننده‌گان و جمیع علاقه‌مندان هنر و آرت و پاپ و جاز و شیشه و عرق سگی و شب جمعه‌های خالی...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1384ساعت 12:37  توسط یک قنطورس  | 

 

این تصویر رو اندی وارهول از میک جگر کشیده. چندتا دیگه هم کشیده توی یه موقعیت. میک جگر رو تکثیر کرده. شده چند روایت از یک ماجرا. چند روایت از صورت میک جگر. حالا یا میک جگر این‌همه بُعد داره و یا می شه مثل اندی وارهول به یه آدم جورای مختلف نگاه کرد و اونو این‌همه جوراجور تصویر کرد. توی داستان هم می‌شه.

این تصویرهای میک جگر که اندی وارهول کشیده، همین الان که من دارم اینا رو تایپ می‌کنم توی موزه‌ی هنرهای معاصره. تا یه هفته هم بقیه‌شو این‌جا می‌گذارم.

باید توی داستان هم راهی باشه...که هست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 7:6  توسط یک قنطورس  | 

 

این عکس روبه‌رو کیه؟ - میک جَگِر(جیگر هست ولی جیگر خونده نمی‌شه)(Mike Jagger) چی‌کاره‌ست؟ - خواننده‌ی گروه رولینگ استونز(نه مجله‌ی رولینگ استون)(Rolling Stones) ربط‌اش به این‌جا چیه؟ - حالا می‌گم. (این مال تعلیق‌اش بود!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 20:30  توسط یک قنطورس  | 

 

یه کارتونی بود بچه‌گی‌هام؛ یه کیسه‌ای بود توش عصاره‌ي تنبلی بود. در خونه‌ی هرکی می‌رفت معلوم بود که چی می‌شد. در کیسه رو باز می‌کردن و خونه می‌شد خونه‌ی میس هاویشام و ...

حکایت ابلوموفِ روح من هم همینه. مثل پارسال، درست سر وقت اومده. اومده و توی سوراخ بین بالش‌ام و دیوارم جاخوش کرده. من‌ام کم نمی‌ذارم براش. سرمو صاف می‌کنم توی اون سوراخ.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 17:14  توسط یک قنطورس  | 

 

خیلی خوابم و گریه‌ام می‌آد...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 1:32  توسط یک قنطورس  | 

 

اولین تصویر عشق رو یه روز توی متروی لندن دیدم. بچه بودم. یه دختر و یه پسر کولی دو طرف میله رو گرفته بودن و جوری به هم نگاه می‌کردن و بعد هم رو می بوسیدن که انگار اون‌همه آدم دورشون نبودن. دست‌ هر کدوم، بدن اون یکی رو لمس می‌کرد. مثل آدم کوری که داره یه چیزی کشف می‌کنه. از اون به بعد هر وقت عاشق شدم دل‌ام می‌خواست قرار عاشقانه رو توی مترو بذارم. اون پایین. اما هربار یه چیزی شد که نشد. هر بار هم که نشد توی دل‌م، مثل خرافاتی‌ها گفتم این اون نی!

حالا هم ای او نی...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 6:37  توسط یک قنطورس  | 

 

چیز... خیلی لذت داره که یک کارشناس فوت‌بال بیاد از محمود دولت‌آبادی نقل قول کنه و یا همون کارشناس وقتی بحرین دَرِمون می‌ذاره بیاد بگه راه‌اش اینه که اعضای تیم ملی برن فیلم زندگی و دیگر هیچ کیارستمی رو ببینن. نه هر هفتادتا میلیون، هفت میلیون هم این‌طوری بودن دیگه نمی‌خواستیم که یک کشوری رو از نقشه‌ی دنیا حذف کنیم یا توی دهن یه قاره بزنیم!

لطفن بحث سی‌یاسی مم‌نوع

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 0:24  توسط یک قنطورس  | 

 

بسی نامردی و نامرادی و نامرامی‌است، حالا که کسی جایی یافته برای حرف‌هایش، گیرم که من این‌جا و تو آن‌جا، راندن کسی از جایی. باش. راحت باش.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 17:22  توسط یک قنطورس  | 

 

شب است. چراغ‌های شهر خاموش است. چراغی در اتاق روشن است و تو چه می‌دانی کیست پشت یک پنجره، پرده کنار زده که دارد می‌پاید تو را.

به هیچ سوراخ کلیدی هم مثل همان تاریکی شب اعتماد نکن. شاید چشمی پنهان شده باشد.

اگر هم می‌توانی مثل همین‌جا برهنه شو. عریان. و چشم‌ها را نبین.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 9:51  توسط یک قنطورس  | 

type 1, version 1

الو...الو...صدامو می‌شنوی؟ اگه می‌شنوی، دارم می‌گم که دیگه تموم‌ شد. شنیدی؟

type 1, version 2

الو... صدا می‌آد؟... نمی‌آد؟... دوسِت دارم... الو... نشنیدی؟

type 1, 3rd version

ببین...صدات قطع و وصل می‌شه...الو؟... گوربابات...هان؟ نه! دل‌ام برات یه ذره شده... الو

type 2, version 1

بله من هستم. همیشه هستم. شما چی؟... خداحافظی؟؟ ... چرا؟

type 2,  2nd version

حداحافظی هیچ‌وقت از من برنمی‌آد...این بده یا خوبه؟... پس تو شروع کن.

...ادام‌دام‌دامه دارد.

To be continued...soon

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 0:18  توسط یک قنطورس  | 

 

یه دختری، یه ببری، یه مرد مسنی-همو که تو قرمز گوش می‌چسبوند به حرفای آدما- با اینا چه آشی می‌شه درس کرد؟

حالا بعدی؛ یه پری‌وش و یه راننده تریلیِ موبلندِ عارف‌مسلک...با اینا هیچ‌کار نمی‌تونم بکنم. منو ول کردن همین‌طور دارن توی جاده‌ها بی‌وقفه، توی سرما و گرما، هم‌دیگرو می‌کنن.(حواسم پرت شد از دست‌ام در رفتن. دیگه دیره!)

اِ...زکی! زرنگی؟ همه‌شو مقر نمی‌آم. فقط بت بگم یکی دیگه هست، مال یک‌سال پیش، جای‌گاه‌اش( location) تئاتر شهر-ه. عکساشو که دیدم سوختم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 19:23  توسط یک قنطورس  | 

 

وقتی من می‌گم " اَنِف"* تو نگو "اَنِف" بگو "اَنِف"!

 

*اَنِف(anef) همانا الف است به گویش افیون‌زده‌ی لب جوبی و چه بسا این ضرب ال مثل حکایتی است در باب عدم وجود درک متقابل و مشکل ارتباط در قرن ارتباط‌ات و عصر ماشین و سرعت که نتیجه‌ای جز انزوای روحی و روانی و پناه آوردن آدم‌ها به فضاهایی مانند این‌جا ندارد، که دست‌کم یک نفر، تاکید می‌کنم یک نفر(با لحن ملتمسانه بخوانید) پیدا شود، بل‌که زبان و حرف دل آدمی را در این محاق بفهمد. این همان حکایتی است که در بخش سندرم وبلاگی اشاره‌ی ناقابلی شد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 18:40  توسط یک قنطورس  | 

 

از یه چیزایی خوشم می‌آد اولی‌اش الخاندرو سانز (بی‌معرفت! که خیلی وقته نیومده به خواب‌م من ببینم‌اش) دوم‌ایش رقصیدن‌ه سومی‌ش راننده‌گی-سرعت بالا با موزیک تحریک کننده که پاتو بیش‌تر روی پدال فشار بدی...غیر از بوی عرق زیر بغل خودم و بوی چربی بالش‌م و چسیدن زیر لحاف و بو کشیدن تا ته ریه‌هام، بوی جورابای نشسته رو هم دوس دارم.

می‌دونی حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم تنهایی‌مو از همه‌ی اینا که گفتم بیش‌تر دوس دارم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 16:15  توسط یک قنطورس  | 

 

پوست پرتقال بوی دست تو رو می‌داد. بعد از من چه شد؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 9:1  توسط یک قنطورس  | 

 

از این‌همه اسمی که توی سرم می‌چرخه، از این همه اثارت، از این همه اناث، از این همه بازی، خسته شدم. واکنش پیش از لحظه، عمیق و آزاردهنده.

Ashes to ashes and dust to dust. From now to ever

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 7:26  توسط یک قنطورس  | 

 

 توی لباس‌ام جانوری افتاده و نمی‌توانم پیدا اش کنم. قل‌قلَ‌کم می‌آید. دست‌هایم را، پاهایم را بدن‌ام را تکان تکان می‌دهم. می‌پیچم به خودم. سرم را تکان می‌دهم. دارم می‌رقصم.

I don't care/ I just wanna be yours...after all you did to me

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 0:15  توسط یک قنطورس  | 

 

I have to find a will to carry on

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 4:19  توسط یک قنطورس  | 

از یه چیز دیگه هم متنفرم:

اونم اینه که سیگار رو از فیلترش آتیش بزنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 1:7  توسط یک قنطورس  | 

 از تنهایی متنفرم. از بی‌خبری. از این‌که زنگ تلفن یک روز صدا نده. از این که عینک به استخوان بینی‌ام فشار بیاره. از این‌که نفهم‌ام پریود شدم و شورت‌ام خونی بشه. از این‌که برق بره وقتی دارم یه فیلم خوب می‌بینم. از این‌که نتونم عرق سگی رو با یه هورت بدم بالا. از این‌که ضایع بشم توی اون‌جایی که الان ضایع شدم. از این‌که برم دنده ۴ توی یه سرعت بالا اما دنده جا نره و سرعت‌ام گرفته بشه.

از این‌که تو کثافت با من بازی کنی.

و ایضن از این جمله‌ی آخری که خیلی گه‌ه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 0:49  توسط یک قنطورس  | 

 

الان دقیقن زیرش‌ام. وای...خیس شدم. دارم حس می‌کنم. چه لذتیه... آره... بیا! بیا...آره...تندتر... آهان. خودشه. بریز رو سرم!

باروون می‌باره/ بارون می‌باره/از ابرا داره آسمون می‌باره!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 12:6  توسط یک قنطورس  | 

 

به همین راحتی تموم شد. فیلم و حال و حول ام‌شب‌م رو می‌گم. خیلی پرم. تا خرخره و تا مخ. یه ام‌شب رو برای تو می‌نویسم. به افتخارت هم رفتم بالا. به افتخار مستی‌ی ِ قشنگ اون شب‌ات که موهات ویز کرده بود!(وای گفتم ویز.... بر خرمگس معرکه لعنت!)

عریان جون‌م رفتم یه جا برات یه چیزی درکنم. نه! نه! نوشت کنم. دیدم دل‌م پره اون‌جا هم زیاد جا نداره. واس همین این‌جا خالی‌ش می‌کنم. گوربابای جماعت. بوخون رفیق. خیلی خوش‌حال‌م که دارمتِ‌ت:

 عريان جونم! حالم بده. فک مي‌کني ساعت چنده؟(3و26 ) فک مي‌کني منم يه روز برم/ شب تا سحر بشي منتظرم!/ فک می‌کنی من‌م یه بی‌وفام/ عاشقی رو می‌ذارم زیر پام(مال خانوم مریم حیدرزاده سلام الله)
اين عکس‌ات چه عجيبه؟ لابد داري زوما بازي مي‌کني. ها؟ حالم بده! ببين نکنه باورت بشه صب ساعت شیش زنگ بزني با اون صداي نرم و نازک‌ات بپرسي "تو حالت خوبه؟" ها! هيچي نيست من خوب‌ام. نه دروغ چرا؟ تا قبر من که یه انگشت بیشتر نمونده. اون‌م می‌کنم تو کون‌م و می‌رم. بدم! وری وری بد. نه! نمي‌دونم. کاش يه جاي کوفتي بود مي‌تونستم اينا رو نوشت کنم واس‌ات. نوشت کردن چه باحاله. نه؟ اصن کاش یه جایی بود که تو توش نوشت می‌کردی. خیلی باحالی به مولا.
 چاکريم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آبان 1384ساعت 2:41  توسط یک قنطورس  | 

 

دو-سه پک ابسلوت لیمو با سیگار و زیرش و یه فیلم...آخ که خدا این خوشی رو ز من مگیر.

THAT OBSCURE OBJECT OF DESIRE(Luie' Bunuel 1977) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 15:4  توسط یک قنطورس  | 

 

شک!

سازنده‌است؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 14:32  توسط یک قنطورس  | 

 

شروع شد بازم. به خدا که این بار قلب‌ام طاقت نداره. بالاغیرتن این یه دفه رو به خیر بگذرون بابا مام آدم‌ایم...

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اگه چیزی تو چنته‌اته، خدایی‌تو نشون بده.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 2:18  توسط یک قنطورس  | 

 

چه‌را می‌خوای معماتو این‌قدر زود حل کنی؟ به ایوب که فکر کنی، می‌بینی کار درست رو اون کرده. باید گذاشت قوام بیاد. باید گذاشت که آرووم آرووم حل بشه، تا شیرینی رسوخ کنه توی تار و پودش. آخ که همه‌ی اینا رو خودت می‌دونی ولی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 19:58  توسط یک قنطورس  | 

 

البته واضح و مبرهن است که؛ روزی فراخواهد رسید که من سرم را بابت این شیطنت‌ها به باد خواهم‌داد. آن‌وقت است که مویی ندارم تا در باد برقصد...حیف، چون تصویر زیبایی می‌شد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 2:6  توسط یک قنطورس  | 

 

این یک بیماری‌یِ مجازیه. اسم‌اش هم اینه: سندرم وبلاگی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 22:58  توسط یک قنطورس  | 

 

وقتی چیزی رو فراموش می‌کنم، اگر داشتم راه می‌رفتم، باز برمی‌گردم به عقب تا یادم بیاد. حالا اصلن حوصله ندارم برگردم عقب و ببینم وقتی این چرت و پرت‌های قبلی رو می‌نوشتم، چه حالی داشتم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1384ساعت 14:55  توسط یک قنطورس  | 

 

بیدار شدم و ماندم...

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1384ساعت 0:50  توسط یک قنطورس  |