تبليغاتX
قنطورس
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس

مردم از خوشی! این حالات غریب است می‌دانم من یک بیماری‌ای دارم. غم تا آن اندازه غم باشد و خوشی الانم با یک تغییر کوچک در یک داستان، با شنیدن یک موزیک وحشتناک زیبا، با یه شات کنیاک تا به این اندازه دیوانه کننده باشد که بخواهم بروم توی کوچه و داد بزنم.

به واقع بیمارم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 21:5  توسط یک قنطورس  | 

ماه! تو همین کنار من بودی همیشه و من گاهی که نورت چشم‌ام را می‌زد، نمی‌دیدم. تو ماندنی هستی تنها.(مندویی دیگر) نکند که تو هم رانده شده‌ای؟

I'm not the only one, starin' at the sun

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 13:38  توسط یک قنطورس  | 

ببین دوس نداشتم وقتی نفرت‌ام گرفته بیام سراغ‌ات‌ها! اما خب یه چن خطی خوندم از قبلی‌هات بعد دیدم عجب خری هسّی که دومی نداری. ببین:

۱-جاکش هستی به چند سند معتبر. جاکش بودن خود به خودی که ایرات نداره، اتفاقات بعد جاکشی مث شوکران می‌مونه. می‌دونی اصل قضیه کردنه، آدما وقتی کردن دیگه یاد جاکش‌شون نمی‌افتن، چی‌می‌گم بعد از کردن آدما به کل عوض می‌شن. دور می‌زنن. تو همیشه پیچونده شدی. آره با.

۲- جنده‌ای اونم به چند سند معتبر، اگه تعریف جنده رو خوابیدن با آدمای مختلف بدونی چه عاشق‌شون باشی و چه نباشی، و این خوابیدن به یک بار حداکثر دوبار و پرتاب کردن شون به قعر چاه، همون چاهی که می‌گه مندو "چرا این‌قدر فرق می‌کند تاریکی با تاریکی" باشه، تو سردسته‌ی جنده‌هایی.

۳- خری و این آخری واضحه. کسی که یه چنین بلاهایی رو سر خودش بیاره واضحه که خره. چیه خوش‌خوشان‌ات شد؟ چن بار سواری دادی و تو پوزت خورده. اون‌وخت نشستی مث این بدبختای عشق‌داریوش‌ گفتی"وقتی زخم خنجر دوست به‌ترین لباس من بود" لابد جرات‌شو داشتی سیگار رو دس‌ات خاموش می‌کردی.

ببین واس تویی که اینا رو می‌خونی و منو می شناسی بگم‌ات که برو حال کن که هرجارسیدی اساسی بگی فلونی جنده‌است و جاکشه و اینا. حالم از تو هم بهم می‌خوره. از همه‌تون. کدوم‌تون هسّین وقتی حنجره‌ام الان باد کرده داره پاره می شه که هق‌ام بپره بیرون؟ کدوم‌تون واقعن دل‌تون برام سوخته؟ ...آخ چه خرم من. اصلن چرا دل کسی باید بسوزه.

آرزوم این بود که مادر قحبه بودم. یه مادر قحبه‌ی درس و حسابی و همین طور رابه‌را چوب تو کون‌تون می‌کردم. فرو می‌کردم، می‌چرخوندم، اون‌قدر که خون می‌زد بیرون. آره! باورت نمی‌شد آدم مهربونی مث من که همیشه فدا می‌شه برا همه بتونه این قدر پست و وحشی باشه که چنین تصویرایی رو بسازه و حال کنه؟ تو خودت چی هسّی؟ وقتی منزجر می شی. وقتی عق‌ات می‌گیره؟

نکنه این‌جا هم از من می‌خوای واکنش‌ام عادی نباشه؟...آخ لیقه، لیقه می‌تونم بفهم‌ام‌ات وقتی بدت می‌آد از آدما. از زنا. من از زنا متنفرم. از آدما. انزواتو می‌فهم‌ام. عشق‌ات به چیزها به میز به صندلی به یه تیکه سنگ به حیوونا. اشک امونمو بریده...نایی...نایی جان تو بگو تو که از سیاره‌ای دیگر آمدی. براتیگان... براتیگان پیر دیوانه... براتیگان معلول مجنون مسلول محکوم...فردریک شوپن عزیزم...فروغ‌-اک نازنین‌ام. دلم خواست یه پک عمیق حشیش رو بعد از قرمزی دور فیلتر کج و کوله‌ای که از ماتیک تو افتاده روش... یادته اون شبا با هم می‌کشیدیم. تو روبروی من نشسته بودی فروغ با همون چشما از توی همون عکس. همون عکس که فکر می کردم تا مدتی که فقط مال منه. هنوزم فکر می‌کنم. یادته برام گفتی که یه شب خوابیدی بغل یه لندهور. آب شو ریخت توی تو. گفتی حال‌ات به‌هم خورد. گفتی به من که آب لزج از روزنه‌ات بیرون آمد وقتی به پشت خوابیده بودی و از میان چاک لمبرهات گذشت مثل یه کرم موزی راه‌شو پیدا کرد و روی ملافه نشست. همان وقت بود که مردک صدای خرخره‌اش بلند شد و سیگار تو تازه تمام شده بود. حالت بد بود که ران‌هایت می‌مالید روی لزجی ملافه.کاری‌اش نکردی بلند شدی رفتی کنار پنجره همان طور لحت و عریان، الهه‌وار. انگار آن‌جا بود که یک جرقه‌هایی آمد به ذهن‌ات:"من سردم است/ من سردم است و از گوشواره‌های صدف بیزارم" وقتی گفتی صدف یاد آن آب لزج مرد افتادی که حالا لابد خشکیده بود روی ملافه. برگشتی. خوابیدی. صبح بیدار شدی. آشفته. موهایت پریشان. دست کشیدی دیدی مرد نیست. دهان‌ات تلخ بود. زیرت یک لکه صدفی رنگ خشکیده بود و تو بیزار بودی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 2:2  توسط یک قنطورس  | 

کاش همین باشه. کاش تو باشی. باز بوی شیراز دیوانه‌ام می‌کنه. چی هس تو سر این آب رکن‌اباد که با من با خودم با همه چیزم سرشته؟ می‌خواستم بگم چرا دست از سرم برنمی‌داره...ولی نه بذار دست‌اش رو سرم باشه حتا اگه تیغ تیغ موهام اذیت‌اش کنه.

باس بگم! نمی‌شه که نگم"خاک تو سر سانتی‌مانتالیسم!"

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 1:22  توسط یک قنطورس  | 

پاس‌کاری‌ه قشنگی‌ه رفیق...دل‌ام می‌خواست بودی، آب‌گوشتو می‌ذاشّیم وسط، لوح‌ها رو هم دورمون می‌چیدیم با همون رد لیبل‌ها یا همون عرق سگی‌ه خودمون.(وختی می‌گی آب‌گوشت، باس جور عرق سگی‌شو هم بکشی و فردینیسم) ها می‌گفتم...خیلی بات حال می‌کنم وقتی ای‌طوری بی‌پروا و راحت می‌ریزی بیرون خودتو. کاش این نفرت از خود نبود. می‌دونی وقتی از خودت بدت بیاد حتا نمی‌تونی به کس دیگه‌ای خودتو عرضه کنی. چه برسه به کسی که قبول‌اش هم داشته باشی. رفیق من تو رو قبول‌ات دارم. ووپی گلدبرگ هم نیستم اما از خودم و بدن‌ام بدم می‌آد.  مخلص‌ات بودم و هسّم. کی ‌به‌تر از تو؟ (فک نکنی مسّم و اینا باد معده‌مه...می‌بینی یه ریزه عشوه بلت نیستم به مولا! یه چیزی که بشه ظریف‌تر کنم قضیه رو. اما حاضرم واست pimp هم بشم.)

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 1:42  توسط یک قنطورس  | 

اومد. ساعت ۱۰ صب تو یه کافی شاپ. بخت بد زد و داریوش گذاشته بودن. گف سالاره. گف اشک مردو درمی‌آره. سر تکون دادم که یعنی آره. گف مردمون بدی شدیم. سر تکون دادم که یعنی آره. گف اون وختا یادش به‌خیر. دلم پیش آیس‌تی‌ای بود که زنه داش هورت می‌کشید از تو نی. سرمو تکون دادم که یعنی آره. گف یه کم دیگه بیشینیم این شاهرخه رو هم گوش کنیم. زنه سیگارشو آتیش زد. دلم سیگار خواس. سرمو تکون دادم که یعنی باشه. گف دسّتو بذا رو میز. دسّمو گرفت. دسّش سرد بود. یخ کردم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 2:45  توسط یک قنطورس  | 

شهر شلوغه!
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 10:50  توسط یک قنطورس  | 

امروز حال‌ام اساسی خوبه. نیاز دارم به این روز‌نوشت. بالاخره داستان من اون‌جایی که دوستش داشتم،صاحب‌شو دوس دارم، داسّاناشو دوس دارم...(آخ که چه خوب‌ام، ردیف‌ام، مرسی از آهنگ توی وبلاگت دو شبه داره اساسی حال می‌ده بم) چاپ شد. فردا نباس ساعت ۶ بلن شم. می‌خوام فردا با رفیقم بریم تجریش. پول برای خرید یه ماشین جور شده و جاده فریاد می‌زنه:"بیاااااااا". خوش‌بخت‌ام نه؟ یه قوطی ویسکی رد لیبل هم گذاشتم تو جایخی برا آخر شبم. می‌خوام سگ مست بشم با این آهنگ:

تو می‌تونی غمامو خاک کنی/ گونه‌های خیسمو پاک کنی/ تو می‌تونی دلمو شاد کنی/ من و از درد و غم آزاد کنی/

برام خیلی مهمه که هر "تو"یی توی هر آواز و ترانه‌ و شعری برام مابه‌ازائ بیرونی داشته باشه. حالا یه هو شادی‌ه الکی من تبدیل می‌شه به غصه‌ای که هیچ وقت تمومی نداره. درد کهنه. گه گه ریدم به خودم. ریدم به این جا ریدم...این تو کیه؟ "تو"ی من کجاست؟

اَه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه‌ه...گه به این زندگی. عشق می‌خوام و این یه ادای لوس و ننر دخترهای شونزّه ساله نیس. این منم منی که شب یلدا به دنیا اومدم منی که فک می‌کردم همیشه یه پخی می‌شم، مثل هامون ولی هیچی نشدم. فک می‌کردم پیغوم‌بری چیزی می‌شم اما حتا یه پست‌چی یا یه پیک موتوری هم نشدم...

خدایا قبل از ۳۵ بفرستش اونی که می‌خوای بفرستی...

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 19:11  توسط یک قنطورس  | 

رفیقی بود که خیلی الاف بود، فکر کنم من الاف‌تر باشم. یک کرمی هست که قبل از این‌که بیام این‌تو برم این وبلاگای تازه به روز شده رو بگردم. مردم الاف‌ترن از من! عاشقانه‌ترین وبلاگ دنیا! و خودت بگیر و برو دیگه...

این اون سندرم وبلاگی نیستا! فرق فوکوله...(لعنت بر من که نمی‌تونم متفاوت باشم و فقط ژست‌اشو می‌گیرم)

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1384ساعت 2:22  توسط یک قنطورس  | 

 

نیم ساعت هق‌هق گریه مجاری اشک و چشم‌ها رو می‌شوره می‌بره. با لالایی نوری. بچه که بودم موقع شنیدن لالایی گریه می‌کردم و دیگه خوابم نمی‌برد. ننه‌هِ زابه‌راه می‌شد. خب لامسبا لالایی که برای بچه می‌گین شاد باشه که توی سی‌واند ساله‌گی نشینه نصف شب به یاد کودکی‌هاش زر بزنه.

براش ... ایوون

کبک کوهسّون

گریه کردن از غم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 1:12  توسط یک قنطورس  | 

 

۱۲ بود. با هم در دو طول و دو عرض جغرافیا، به استقبال ماه آتش رفتیم. چسبید!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 1:33  توسط یک قنطورس  |