نمیدانم چه بنویسم...مطلقن نمیدانم! باورم نمیشود. باید مربوط به حال و هوای تازهام باشد. به بالا پایین شدنهای روحی اوج شادی به اوج خشم و اندوه این بین... باید بدانی نه از سر بیمهری است...نه چیزی که دیشب در سر داشتم همه با طنین صدای آرام تو پرید. این پارادوکس چیست؟ آرامش تو و خشم من...التهابهای من و سکوت تو. همهی حرفهایی که زدیم میتوانست رویهی دیگری داشته باشد درست در خلاف جهتای که بود. یعنی کسی به من بگوید چرا آرام نمیگیری...احساس میکنم فرآیند تفکر در من متوقف میشود. یک روز که نمیخوانم. یک روز که نیستم توی حال و هوای آنچه که دوست دارم. باید بنویسم. مینویسم. هر شب مینویسم. اینجا مینویسم. برای تو مینویسم.
ولی تو هم برو بعدی!
زود است شاید. خستهام شاید. اما در سئوال نبودناش یا بودناش...ماندهام... رنج بودناش یا درد نبودناش. خیلی خستهام. حس هیچ سنجشای نیست. شعر را نوازش کردهام اما لطیف نیستم. سختم زبر-ام. خیلی زبر.
یک چیزی میاید تعادل را به هم میزند. تعادلی که از اساس شاید اشتباه بوده. سرابی بوده. حالا توی این حال جدید پیدا کردن تعادل چه سخت است. چه سخت...
باید سنجید. حساب کرد. چرتکه انداخت. چه چیزی هست توی این درد و رنج ِبودن، که میچربد به آسایش ِ نبودناش؟
هی با توام... یکی یه زمانی بود اینجا پرسه میزد. گاهی حرفی میزد، دلخوشکن-اَک...تو اونو ندیدی...احیانن خودِ تو اون نیستی؟
Doctor, doctor! What is wrong with me(amused itself to dead, Roger Waters)
کسخوار جنون کرد، من حالام خوب است و دلام میخواهد سرم را توی این خنکای بارانی شب ببرم توی کوچهی باریک و تاریک و فریاد بزنم. چه باک! این قدر بالا و پایین نشدهبودم این اواخر. حالا اگر الخاندرو سانز هم بخواهد که بیاید به خوابام، من راهاش نمیدهم.
بروم که آبرو-م رفت. باید change کنم.
.
در زندگی گاهی آدمهایی هستند که میخواهند به تو شیوههای چاپ را یاد بدهند. اما حرفشان را ناتمام میگذارند و یا آن را میخورند(شاید میخواهند عوض نخوردنها را درآورند. کسی چه میداند؟)
.
از تکرار خستهام. از بازیهایی که به سالهای گذرانیدهام هیچ رقم نمیخورد. نمیشود که خوراندش. هی تو! اقتضای سنات است. از اول هم بوده. گاهی سفرهای آدم از کلهخری است نه از جاافتادهگی.
آدم باید آن قدر مدرن باشد که وقتی همخوابهاش را توی بغل ِ خواب دیگری پیدا کرد، عوض کوبیدن در به هم برود کنارشان بخوابد. بلکه هم این اسماش مبانی صکس سهنفره باشد. خدا را چه دیدی!
.
کل مطلب اینه؛ دست و پا زدن برای بقا. بقا میتونه معانی زیادی داشته باشه از اون جمله است؛ داشتن کسی که با تو اس.ام.اس بازی کنه. اگر هم بازیهای دیگه کنه خوبه.
زیرنوشت: بازی برای بقا حیاتی است.
یاد اینجا افتادم. چه حوصلهای چه سگمستیهایی. چی شد همه... فکر کنم باید برگردم. دوباره برگردم. اینجا اتفاقهایی افتاده بود که میساخت. بعضیها نمیفهمند توی زندگی بعضی دیگر چه اثری میگذارند. اگر میدانستند که...
باید افکارم را جمع کنم. باید بشود که دوباره بنویسم. اینجا. هر کسی گوشهی دنجی میخواهد.