خیلی از مردم شیوهی برخوردشون با آدمای دیگه مثل ماشین آبمیوهگیری میمونه. مثل این مخلوط کنها که باید حواسات باشه تا مخلوط کرد زود دگمهشو قطع کنی. یعنی تداعی اینه که من درست از ساعت فلانِ روز فلان به این آدم احتیاج دارم و وقتی تموم شد که توی محدودهی ساعت بیسار ِ باید سریع دگمهی خاموش رو(یا همون آف رو) بزنم. رفیقت، شوهرت، زنت... حتا بچهت! خندهدار اینه که فکر میکنن بقیه خرن و نمیفهمن. هی کثافتا... اونا خوب میفهمن، فقط یه مشکلی که هست، زود فراموش میکنن وگرنه با یه لگد میزدن دستگاه مخلوط کنتون رو خمیر میکردن تا دفعهی بعد از این ماستای قهوهای نخورین...
پ. ن. این روزا نفرتم تموم نمیشه. یه چاه ویل از این سرش میریزی از اون سرش بیرون میاد. یه وقتا گذشت زمان، میزان خریت آدم رو از یادش می بره. نمیخوام از یادم بره. برای بعدها...
ظهر توی خلسه خوابیدم...توی همون حس فردی و شخصی و پررنگ کردن یک چیزهایی...از خواب بیدار شدم که، اینجا اومدم که،...چرا باید صبر کنی من بنویسم و بعد تو. چرا نامه نمیدهی. من از اول از همان اول به خواندن از تو و کشف تو از لالوی نوشتهها عادت کردم. حالا که تنها شدم، حالا که حس خر شدن دارم همان حسی که به تو گفتم، دلداری میخواهم. خیلی سخت است کسی مثل من معترف شود که دلداری میخواهد. میخواهم. نیستی که. دستهایت نیستند که. جعد موهایت هم. پس لامصب همین ذره را آخر دریغ نکن...
خیلی چیزها با خیلی چیزهای دیگر فرق دارد. زنی که خودش چهار دست و پا میآید روی سینهی مردی و میبوسدش و از میان سینهی صاف و بیمویاش میگذرد و میبوسد تا میرسد به برج مونپارناس و آن را توی دهاناش میکند و دوست دارد نالهی لذت مردش را بشنود، فرق میکند با مردی که زنی را مجبور کند بیستدقیقهی تمام بدون هیچ لذتی، بدون کلمهی محبتآمیزی، با فشار دستهای پلید آن مرد که پشت گردناش را گرفتهاند و کی ر کلفت و سیاه گندهاش را تا توی حلقاش فرو میکنند که دارد بالا میآورد، همهی زندگیاش را، مثل بردهگان قرون وسطا، مثل اردوگاههای کار اجباری ... قرق میکند. فرق میکند مردی که تا همسرش، همخواباش، معشوقاش، جیافاش، زیدش،... لذت نبرده، سر راحت به بالین نمیگذارد.چرا نیمی از زنان ما لذت را نمیشناسند و به جایاش درد را و رنج را و خون را و زخم را ؟ چون حیواناتی با آنان طرف شدهاند که چیزی جز سوراخ از آنها نشناختند. و این یک اعتراض فمنیستی نیست. اصلن این حقوق انسان است. انسانی که امکان درک چنین لذتی از راهی طبیعی در او نهاده شده و انسان دیگری برای لذت بیشتر خودش، که فرقی هم نمیکند همهاش آن ترکیدن لحظهی ارگاسم است و کمیتاش فرقی نمیکند برای انسانی که ذاتن حرص میزند. ندیدم هیچ وقت که احساسات هیچ مردی توی آن وقتها وقتی که دارد تا ته فرو میکند، جریحهدار شود. اما زنان، زنانی که جنده نباشند، زنانی که مزد بگیر و اجباری کار نباشند، علاوه بر تلاطم جسم ته ذهنشان همیشه نگراناند. نگران کیفیتی به نام سوراخ، نگران حس شان، نگران خیلی چیزها. دیگر چه میخواهند دو سوراخ دهان و زیر دل بس شان نیست؟ سوراخ کثیفِ ان و گه آدمها چه لذتی دارد؟ این صرفن حیوان است و بس. و این هم عقیدهی من است. و این را باید بگویم. شاید روزی تو هم این طور فکر کردی. آن وقت ازدواج کن، زنات را دوست داشته باش و توی تختخوابتان احتراماش را نگه دار. بگذار کارهایی که میخواهد بکند. و همیشه مطمئن باش که راضی شده. خودت را به آب و آتش بزن تا هیچوقت عطشان و تشنه سر بر بالین خواب نگذارد. آنجاست که دیگر مرد نیستی.
پ.ن. و این خیلی احمقانه است که عقیده را نگوییم. بگو و بگذار من هم بگویم و هیچ وقت نگران کیفیت دوست داشتن و دوست داشته شدن نباش.
.
لعنتیا هستن که دس از سرم بر نمیدارن. باید قاضی نباشم امشب. هر کسی هر جوری دوس داره باید فکر کنه... ولی خیلی بد بود. خیلی... دلیل تو از اون هم بدتر....فیزیکی... وای...نه قضاوت نمیکنم. نه! آهای قنطورس نباید همه مثل تو فکر کنن. مثل من؟ خیلیا این طور فکر میکنن. خیلیها که دوس دارن یه گل نیلوفر آبی باشن وسط یه مرداب و یه کپه لجن... نه قضاوت نمیکنم.
.
.
ببینین لعنتیا...اگه فکر میکنین دارین یه بلایی سرم میارین، با یه فحش "ک"دار ِغلیظ بهتون میگم که کور خوندین. شما با همهی این کاراتون، درکِ مرگ رو برای من آسون میکنین. یاد میدین که چه طور میشه فراموشیده شد.
.
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی که از تو میگویم
از عاشق
از عارفانه
میگویم
از دوست دارم
از خواهم گذشت
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو میکردم
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست
من با به تمنای تو
خواهم ماند.
من با سخن از تو
خواهم خواند.
ما خاطره از شبانه میگیریم
ماخاطره از گریختن در باد
از لذت ارمغان در پنهان،
ما خاطرهایم از به نجواها...
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوهای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذتِ نادر شنیدن باش
تو از به شباهت، از به زیبایی
بر دیدهی تشنهام تو دیدن باش!
یداله رویایی
راست میگویی که قنطورسنویسی آرامام میکند. نه بیشتر از صدای تو... اما این هم یک جور حرف زدنمان است. زیاد شیفته می شوم. زیاد عصبانی می شوم. یک روز یک نفر به من گفت که تو با این انرژی نهفتهای که داری توی وجودت میتوانی دنیا را تکان بدهی. یا با خشم یا با عشق. همه چیز در اکستریم. دوست نداشتم اما حالا دوست دارم. یعنی دارم این خاصیتام را می شناسم. به آن خو میگیرم، توی داستان استفاده میکنم. توی یک راهی میاندازماش. شاید شانس تو بوده. اما پنهاناش نمیکنم. حتا اگر روزی قلبام هم بایستد از فشار همهی اینها. آدم است دیگر.
امروز باران نیامد اما بویاش توی فضا بود. توی همین شهر خطرناک، یک عطر لطیفی پاشیده بود. میبینی اینجا سکوت معنا ندارد. تو چه میدانی که من میان این واژهها کی و کجا مکث کردهام و مثل وقتی حرف میزنیم، کجا صدای نفس آمده. تنها نفس و گاهی آهی... حالا کسی با من حرف زد. ذهنام آشفته شد کی تا دوباره جمعاش کنم.
باید فکر کنم، فکر کنم که از کی و از کجا اینطور شد! چرا در برابر آدمها ضعف دارم. چرا دلام هی میسوزد. چرا در عین حالی که دلام میسوزد متنفر میشوم. لابد برای همین است که شانهی قوی میخواهم. لابد برای همین است که طاقت دیدن ضعف را ندارم چون واکنشام دلسوزی است و بعد نفرت. چقدر همین طور باید ادامه داد؟ من و تو تا کجا همینطور ادامه میدهیم؟ کی میبُرّد؟ من؟ تو؟ اطرافیان؟ نه هیچی نگو. اینجا که میتوانم حرفهایم را بنویسم، اگر که دیگر به خود تو نمیگویم. ترسهایم. ترس از تمام شدن. ترس از مرگ. ترس از روزمرّگی. از خستهگی. از تکرار. از چیزی در چنته نداشتن. تا کی؟ تا کجا؟ یک روز همه چیز تمام میشود...فرق نمیکند برای ما یه که برای دنیا. شاید اگر این نقطهی تعریف ناشدهی پایانی نبود دیگر هیچ چالشی هم نبود. دیگر هیچ کس برای هیچ کاری عجله نمیکرد.
بروم که دیگر جواب نمیدهد. بروم سراغ کار دیگری فکر دیگری...بلکه چیزی خواندم. بخوانم تا دوباره باز...
عزیز! حالا دیگر با تو نوشتن و با تو خواندن، از تو نوشتن و از تو خواندن، کار هر روزهام شده. حالا دیگر دلام میخواهد بیایم زود توی این سفید و آبیها، خاکستریهایی را برای تو قلمی کنم. چه اتفاقی که دیروز داشتم کتابهای گزیدهی شعرم را زیر و رو میکردم برای شعری از یدالله رویایی! تنها این بیتاش در خاطرم مانده:"من دوست دارم از تو بگویم را..." وقتی ماه با آن صدای حزین میخواندش، تنها یک چیز کم داشتم و آن عشق بود و حالا چیزی که کم دارم شعر است. ضرورت شعر برای انسان، حالا میفهمام، برای موقعیتی این چنین است. آنجا که واژههای ساده، جملههای دمدستی و تکراری میشوند. آنجا که هیچ کس جز من و تو رمز آن جعد فرو افتاده بر شقیقهی تو را نمیفهمد و چه شعرها میتوان سرود از آن جعد. چه کرشمههایی که میشود قلمی کرد. و اینها همه از "آن" است که میدانی و میدانم. و من به خدایی که بودناش تردیدِ مقدس ِ من است میگویم منت دارم از این نویساشای که برای عشق مهیا است. و برای شبهایی آن قدر گرم و برای لطافتی این قدر سبک و برای مهرههایی که گاهی با مهارت کنار هم میچیند آن قدر که مو در درز-اش نمیرود. و دلام میخواهد که نترسم از گفتن همهی اینها و روزی پشیمان نشوم و نخواهم که عقل را راه بدهم به این حریم، چون تو یقین میدانی که آن چه از صدای من نیوشیدی همان است که قلبام فریاد میکرد. و حتا اگر روزی، بعد از آن پانزده-بیست روز ِ کذایی مرگ من، به این حرفها فکر کردی، دیگر شک نمیکنی و خوشحالی که روزی دلی در دستات بود که تپشهای آن با تپشهای نبض مچهای لاغرت هم- بسامد بود.
اینها همه اینجاست برای حالا و برای روزی دیگر، خیلی بعدتر تا دوبارهخوانیاش کنی.
یک روز را سرشار بگذرانی. سرشار از داستان از عشق از قصههای شب قبلاش، همان لالاییها. از صدای غشاغش خنده، غشاغش خندهی تو، تو که هنوز به زور یاد دارم صدایات را وقتی چشم در چشم بودیم. حالا می شود قدر لحظهها را فهمید. حالا برنامهریزی میکنم تا قدر لحظههایی که میآیند را بدانم. حالا می فهمام دوربین فیلمبرداری و دوربین عکاسی برای چه شدند نیاز انسان. نیاز من. نیاز حافظهی من. نیاز آن لحظهها که وقتی بروند کو تا بیایند. فکر میکردم با این تغییرات کم بیاورم. تا حالا که نشده. اگر هم کم آوردم مثل جاهای دیگر زندگی به چشم تجربه نگاهشان میکنم. امروز به یک ترکیب جدید و قالب جدید فکر میکردم. خوب است که تو هستی. برای همه چیز برای دل برای زمزمهی یک تصنیف قدیمی که تو درجا میگیری. چقدر همهی اینها را یک عمر کم داشتم. داستان را تمام میکنم و شب...شب عزیز... شب خوبمان
تو کی میری بعدی؟!
خب دیگر هر کسی خاصیتهای خود را میپذیرد. این را میدانی که خودم را خوب میشناسم. پس خیالات راحت باشد. وقتی بگویم دوستات دارم میدانی که دارم. اگر آفتاب نزده، عصبانی باشم و غیر از آن بگویم، میدانی که برف است، روی یک تابه که کافرجوش است. یعنی دارد آخرین جاناش را میکند. حدس می زنم که دو سه تایی آدرس اینجا را نگه داشتهاند. گور پدرشان و من از امروز و اینجا برای تو مینویسم. از امروز و از اینجا داستانهایم را برای تو میخوانم. از بیست روز قبل و از کنار خواب فروغ دلام را دادم، دو دستی به تو. نخواستی هم پسام میدهی. دم را غنیمت داریم نه؟
پ.ن. به تو اعتماد دارم. هرچه باشد تو یک مردی و من از تنها کسانی که نارو خوردم زنان بودند! زنان کثیف! زنان منورالفکر! زنان با زیان!
گهام. گه...نمیتونم. نمیتونم. باید یه جوابی هم به تو بدم. این که چرا نمیتونم. یا چرا نشد. چرا و چرا و چرا.... هزار تا چرا که از همشون متنفرم. نتیجه گیری های کیری و کیری و کیری زندگی تخمی و تخمی و تخمی... دارم مینویسم دیگه مگه نمیخواستی. بیا مال تو. همهی این فاضلابهای ذهنی من...مگه توی ورد نمینویسی... نه من به گور پدرم بخندم توی ورد بنویسم. من مراسمی برای نوشتنام ندارم. همین است... همین گه است. مزاحم نشم. حالا باید کوتاه بیایم. چرا چون میترسم. میترسم که این علامت تمام شدن باشد. من که تمام شدم. آهای از کنار این ویترین رد شید. آدمای منطقی. آدمای مرتب و منظم. آدمای شیک و باهدف. آدمهای موفق. این جا جز گه پیدا نمیکنید و ممکن است به پر لباستان بگیرد و گهی شوید و یک نقطهی سیاه روی کارنامهی افتخاراتتان ثبت شود.
بقیهاش هم هست. می شه تا خود شب اینجا نشست و نوشت. از همینا. نه پیچش قلمی نه ناز و افادهی واژه گند بزنن همهی اینها رو شوق نوشتن. جنون نویسندگی. اینا همه از بین بره وقتی که تو نوشتهتو بخونی برای کسی یا کسی حرفی بزنه. یادت میره. چه حالی داشتی. تموم میشه همه چیز. همه چیز که مربوط به یک دورهایه. مال یک زمان مشخص مکگان مشخص. چقدر ... بینیام تیر میکشد. چشمام می سوزدو اشکها دارند جاری می شوند.
در آسانسور که باز شد بوی "مامبزرگ" توی مشامام خورد. از جرز در می زد بیرون. مامان را که بوسیدم از نرمای چروک خوردهی گردنش هم میآمد. خانهی پدری که میروم، تو بگو بازگشت به زهدان مادر، خیلی چیزها به سرم می زند که بنویسم. انگار مثل همان سی و اندی سال پیش تازه دارم واژهها را مزمزه میکنم. اما حالا چه؟... حالا دریغ از یک جمله که به جانام بنشیند. بدم میاید از نوشتههایم.
نمیدانم آن پنجره که باز می شود و چشمهای تو گوشهاش است، چه طلسمی دارد که زبانام را باز میکند...
کمکام میکنی؟
خیلی درست است. خیلی غره شدهام. باید باز خودم را بکوبم. له کنم. از جسد متلاشی شده یک تازه دربیاورم. نه اینکه دیگر قنطورس نباشم. باشم. قنطورسی قوی. شیفتهگی...این شیفتهگی است که نابودم کرده. شیفتهگی به هر چیزی که در یک دورهی خاص خراب میشود سرم. با خیال زاوش چه کنم؟ جز اینکه برانماش. بزنماش. دورش کنم... اکابر درست میگوید. خیلی اشتباه کردم. خیلی.
این پتک این دور و برها بود. کسی ندیدش؟