.
همین الان گفتی خدافظ و رفتی. خاموش شد. ترکیدم. من ترکیدم. اشک همین طور ریخت. انگار خداحافظی ابدی بود. نبود. اما انگار بود. انگار برای من شد. از کی این طور شدم. باید بروم توی غار تنهایی. تنهای تنها باز هم. باید فقط با واژهها باشم. فقط با تنهایی و واژه. حتا نه داستان و قصه. حتا نه با تو. تو مرا نرم میکنی. موم میکنی. باید سخت باشم. برای کنار آمدن با همه چیز. حتا با حقارت. حتا با له کردن خودم. خیلی سخت است. باور کن خیلی سخت است که نخواهی و مجبور باشی. برای من. منی که همیشه آن قدر سرم بالا بوده که ... لعنت به همه ی این حرفها حتا اینها هم تهاش بوی ناله میدهد. بوی چیزی که از آن متنفرم بوی یک جور زنانهگی که مردم و مردها را وادار میکند دل شان بسوزد و باعث به وجود آمدن انجمنهای حمایت از زنان می شود. بوی تعفن و همین. از تو متنفر می شوم اگر بخواهی به جمع آنها بپیوندی. سعی کن با همه ی دوست داشتنات مرا مستقل بدانی. قدرت مرا دست کم نگیری. غرورم را زیر پا نگذاری. همین. این همه ی آن چیزی است که از تو میخواهم. و عشق...
ساعت، پیراهن، موسیقی و ... حالا هنوز خیلی چیزها دارم که باهاشان سرم گرم باشد. اما تو باور نکن که چیزی جای تو را بگیرد. اینها همه دلخوشکن است و اسباب بازی در دستان یک کودک فراموش کار که من او نیستم...
.
باز بد قولی کردم...!
.
کیه جز من که میمیره.....واسه لحن خندههات
باورم نمیشد که صبح سحر یک روز تعطیلام بلند شوم و بیایم اینجا برای چشمهای منتظر چیزی بنویسم. بگذریم که دیگر توی صفحهات کم مینویسی و یا وقتی خیالات راحت شد از ابراز عشق من، مثل بیاحساسها می روی میخوابی و البته من هم مشق دارم، تکلیفی که تا خود الاهِ صبحة که نه تا چهار صبح، کلافهام میکند. داستان عافیت از بهرام صادقی که امروز سر کلاس باید دربارهاش حرف بزنم. داستانی که به فیلمنامه نزدیک است و گیجام کرد. این صادقی هم اعجوبهای بوده.
اما خواب را از سرم تو پراندی. قربانات بروم. قساوت بود که امیدت را به یاس تبدیل کنم.(آخ از این زبانهایی که دوست ندارم!) انگار روزهای خوب از راه میرسند. شاید...چشمام ترسیده از دیدن خوشحالی خودم. قلمی که دارد کار میکند. فکری که دارد پرواز میکند. قلبی که مال کسی است و... خوابی که از چشمام فرار کرده است. اینها همه نشانههای خوبیاند. اما باید یک اعترافی کنم: هنوز آن اعتماد را ندارم به تو. این را صراحتن میگویم و باکی هم ندارم. نمیگویم که تو کم آوردی توی این رابطه... نه این منام که بدبینم. تو بگذارش همه را به حساب من.
تو که این جا چیزی نمیگویی. جایی که اتفاقن راحت میتوانیم حرف بزنیم. به هر حال این غیرمستقیمنویسی خوب چیزی است. آدم خیلی حرفهایاش اینجا در میاید. خواب کمی اذیت میکند. فعلن بروم تا بعد...
.
.
تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...و ادامه دارد
این خیلی احمقانه است که فرض کنم تو اینجا رو نمیخونی. پس اونی که مربوط به تو میشه زودتر مینویسم که بخونی و بری. چون بقیهاش مال خودمه. مال خودِ خودم. ببین ازت ممنونام. اول عصبانی بودم ولی گاهی آدما به شکل ابلهانهای نمیدونن کنششون منجر به چه واکنش بزرگی میشه. امشب من مال خودم بودم. مال خودِ خودم و خانوادهام. شب جمعهی خوبیه!
حالا دیگه برو
برای منی که به این چیزها معتقد نیستم، عجیب بود که امروز همان طور که تو با لحن آرام حرف میزدی و از گلشیری میگفتی و سبک خاص خودش، که داشت اخرهای عمرش به آن میرسید، بغض توی گلویام بود و نه برای لحن غمناک و آرام تو، که یک آن بود، آن "آن" که حس کردم یکی دارد از پشت توریهای کثیف و خاک گرفتهی پنجره مرا نگاه میکند و کور شوم اگر دروغ بگویم که گرمای نگاهاش درست روی پوست گردنام افتاده بود. وقتی نگاه کردم هیچ چیز جز باران نبود. باران و لطافت هوا و گرگ و میش غروب... بعد پشت سر تو، درست پشت سر تو، پرهیب سایهی گلشیری بود. به من بخند ولی بود. همو بود که بغضام ترکید. همانجا بود که میگفتی: بچهها باید ریشههای خودمونو پیدا کنیم. اگر داستاننویس خوب میخوای بشی باید برگردی به عقب و ببینی چه چیزی داری" و گلشیری خوب بود. و راضی و لابد داشت میبالید که " این پسر رو من تربیت کردم" و تو فرزند خلفاش هستی. من گواهی میدهم. و حالا، هنوز، هست...آن سنگینی که توی فضا هست. باورت بشود یا نه انگار روی دستام خم شده و میخواهد پشت دستیای بزند که" دختر جان برو که هفت گنبد همین طور با دهان باز مانده روی تخت، کنار بالشات."... چشم استاد، چشم رفتم. اما شما هم قول بده گهگاهی شبهای جمعه به دیدن ما بیایی. وقتی هستی بدجوری بوی داستان میپیچد توی مشاممان. و خوب جوری به خودمان میآوریمان.
.