میبینی...دنیا را میبینی. چه طور میشود میان یک عده آدم بنشینی و آرام لبخند بزنی و به مزخرفات شان گوش کنی، مزخرفاتی که تا پیش از این زیباترین حرفهای روی زمین بودند و برای این حرف زدنشان جان میدادی، و نتوانی ، بخواهی و نتوانی که فریاد بزنی و بهشان بگویی من کسی را دوست دارم. کسی که از من دور است. و آن کس چرا نباید بنشیند رو به روی من، جای شما و از لبان غنچه شدهاش حرفهایی بیرون بیاید و من ذره ذره این واژهها را با لبان خودم بگیرم و بیایم تا برسم به آن غنچه - و میدانم که پیشترها این را گفته بودم اما چه کنم که وقتی حرف میزند کلماتاش را که دارند توی هوا میرقصد را همیشه تصور میکنم و میخواهم که بقاپمشان- و فریاد بزنم ای خداااا و خدا هم بکوبد توی دهانام و بگوید خفه شو که دهانات بوی الکل میدهد و این مکافات آن است که مرا پس میزنی و من هم ها کنم توی بینی خدا و بگویم بچرخ که من هم میچرخم تا ببینی چه از قدرت تو برتر است و پشیمان شود خدا از آفریدن عشق که تیشه به ریشهی خودش زد و من نخواهم که معشوقام را هیچوقت با خدا یکی کنم - مثل ادبیات فارسی بعد از شیعهگری که همهی معشوقها شدند خدا و عرفان تولید شد- معشوق من آن یگانه معشوقی است که تن دارد و روی تن صاف و پاک و معصوماش هم علامتی دارد که مثل هلال ماه است و هر قدر هم بخواهم بگویم که آن تکه ضریح مقدسام است یا نقطهی تولد دوبارهام یا که شراب الستی است که مستام میکند یا که نه هلال و بل بدر کاملام است توی قیر سیاه شب یا آن سبزینهای است که از آنجا از روی همان سینه روییده است و من میخواهم هر روز به آن برسم تا پر و بال بگیرد هیچ کدام نمیشود و من ناگزیر با همهی واژههای دنیا قهر میکنم که چرا نمیتوانند بگویند که من حالا، همین حالا چه حال دارم چه پرواز دارم و چه امید که تا چند وعده دیگر آن هلال را ببوسم و ببویم و با سر زبانام تَرَش کنم و آباش دهم تا نطفه جان گیرد.
چقدر باید بنویسم و بکوبم روی این کلیدها یا آن دگمههای ریز نقش که هر کدام را باید چند بار فشار دهی تا چیزی از تویاش دربیاید، الکن، شاید که بتواند اسکلتی را بسازد بی گوشت و خون و موی رگ بی لحن بی صدا بی لمس ، تا غنیمتی باشد برای قلب بی قرار من و او تا خسته نشویم تا زه را نزنیم از این زه کشیدنها و فرسوده نباید...
.