.
ببینین...سلام و خیلی ممنون از لطفتون. من میدونم برای چی اینجا میآین. میخواین از نویسندهی این وبلاگ بدونین دیگه؟ زحمت خوندن آرشیو رو به خودتون ندین. من همین حالا همه چیز رو براتون میگم اما به شرط و شروطها... ببخشید میدونم شما ازادین همه جا برین و همه چی بخونین، اما منم یه حقی دارم. نه؟ من دارم اینجا برای دل خودم مینویسم، از سکوتاش خوشم میاد. و خوانندهی من کسیه که دوستاش دارم. یعنی اون تنها خوانندهی من بوده، تا قبل از شما. حالا اگه شما باشین ما دیگه راحت نیستیم، من دیگه راحت نیستم. پس یه چیزایی بهتون میگم بعد هم خواهش میکنم این جا نیاین. ناراحت هم نشین. باشه؟
من یه زن هستم که از شوهرش جدا شده و یه بچه هم داره. تنها زندگی میکنم. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست دارم. من عاشق کسی هم هستم که از من دوره. نوشتن اینجا یکی از پلهای ارتباطی ماست. من نه فمنیستم نه سیاسی و نه از این رمانتیک خرکیها. بعضی وقتا بددهن هم هستم. فحشهای بد میدم. قنطورس رو هم برای این انتخاب کردم که فکر میکنم قنطورس از تمام حقوق یک زندگی برخوردار نیست. یعنی نه زنه و نه مرده یا به عبارتی هم زنه و هم مرده. متولد آذر هم نیستم.
چاکر و مخلص شما : قنطورس
پ.ن میدونم شیطون گولتون میزنه و باز میآین اینجا...
باید بروم بخوابم. دیر شده. یک ربع به دوازده یعنی دیر. خیلی چیزها توی دلام هست. باید بریزمشان بیرون. اگر که فکر نکنم تو با خواندن اینها، فقط اینها را میخوانی و فکرهای دیگری نمیکنی، باید بنویسمشان. این هوای پاییز برایام خوب است. بزرگتر شدهام انگار. حالا کمتر بیتاب دوریات میشوم. احتمالن حالا بیشتر میتوانم بخوانم و بنویسم. نمیدانم بد میشود یا خوب. وقتی سرم از لای زانوهام جلو آمده بود و دستهایام بدون دستکش - بخوان بدون ترس از پوسته پوسته شدن - داشتند لباسها را چنگ میزدند، علاوه بر داستانی که قرار بود بر مبنای دیالوگ باشد، این فکر از ذهنام گذشت که زنی که دارد توی تشت به لباسهای خودش و بچهی ده سالهاش چنگ میزند چه نیازی به عشق دارد؟ آن هم عشقی با این شور که شاید فقط به درد فرار کردن از خانهی یک دخترک شانزده ساله بخورد. میدانم قضاوتی نمیکنی. نکن. همین طور خوب است که من هم مثل دیگرانی که میشناسیشان بتوانم حرفهای دلام را اینجا بنویسم. نه صرفن خطاب به تو.
عجیب است همین حالا آن آهنگ promise Tracy Chapman آمد. چایی دم کردهام برای صبح بچه آماده باشد. میریزماش توی فلاسک. خوراکیاش آماده است. گریهام میگیرد. خانواده میخواهم. این طور وقتها میخواهم خانوادهام را بگذارم بیخ دیوار و با یک یوزی همهشان را از دم تیر بگذرانم که میگذارند من این قدر احساس کمبود کنم. بچه این قدر حس خالی بودن یک نقطه را کند. آن نقطه که امروز از من بپرسد«بابا تحصیلاتاش چی بود؟» و من را بنویسد فوق لیسانس و من آرام فوقاش را پاک کنم و لبخندی بزنم تا آرام بشود. خیلی طول میکشد تا تصویر کلاسیک خانواده و مدرک و تحصیلات را از ذهناش پاک کنم. یا پاک شود. این جا لعنت میفرستم به تنهاییام. به این که چرا همه سر بزنگاه من را تنها گذاشتند. بی پولی را ته دلام دوست دارم. با اینکه زیاد حرفاش را میزنم. اما همیشه جنگیدن برای زندگی را دوست داشتم. همیشه بین آدمهای متوسط و پایین بودن را دوست داشتم. شاید از زخمی باشد که آن وقتها توی بچهگیهایم از صمد بهرنگی خوردم وقتی که نوشته بود قصههایش مال بچههایی نیست که با ماشین شخصی به مدرسه میروند. همیشه از پول داشتنام خجالت کشیدهام. روزی که ماشین خریدم جلوی بچههای جلسه خجالت کشیدم با این که بابک و مریم گلی هم داشتند و از من بهترش را هم. دلام میخواهد مهدی و آزاده زودتر صاحب یک خانه بشوند تا از خجالت داشتن خانه هم خلاص شوم. اما خلاء های عاطفیام را نه..(به قول امیر!) دوستشان ندارم. این که خانه ی کوچکام شلوغ نیست. اینکه پر از خنده نیست. این که دخترکم بعضی جاها کم میاورد. این که پدر و مادرم و برادرم گاهی این قدر بیشعور میشوند. این که یک هو داستان نمینویسم. انگار هیچ وقت ننوشتهام. این که اوضاع ایران، ایران من این قدر خراب میشود و مردماش گه میشوند که دیگر فقط میشود به طبیعتاش دل خوش کرد. جایی مثل سرخ آباد و زیباتر از آن.
بروم بخوابم. این ها همه هذیان بود. باید دیالوگهایام را هم بنویسم. فکر بکری دارم. دوتا هستند. یکی به ما مربوط (نه چندان البته) و یکی جالبتر. باید ببینم کدام در می آید. همنوایی را و رگتایم را و ... چقدر خوب است ئنیای قصه و داستان. کاش برای ابد تویاش غرق میشدیم. نه؟
.