حالا من باید بگویم ممنون از صبح زیبایی که با خواندن کلماتت زیباتر شد.
برایت تعریف کنم از پسری که حالا ار.یب را مینویسد. از وقتی که عاشق بود و ما به او میخندیدیم. از شبی که با زحمت بلیت تیاتر بیضایی را که اسماش یک اسم درازی بود که حفظ کردناش کار حضرت فیل است،مجلس شبیه در ذكر مصائب استاد نوید ماكان و همسرش رخشید فرزین، بگویم که از وقتی نشستیم پسرک گوشهایش را گرفت و چشمها را هم و زیر لب با آنیتایش حرف زد و زد و زد و زد.
الغرض، کار دیشب من پربیشباهت نبود. صدای گرفتهی دی شب تو که پرسید چه میکنی بعد از تلفن، مرا به فکر برد. یعنی نمی شود من هم مثل تو، درست مثل تو این دستگاه را خاموش کنم و دل بدهم به کار این بود که رفتم و ایمیل آن اقا هم که آمده بود و بعد... تو میگویی با خودت حالا مگر چه کرده. فکر کن عادت بوده همهی این شبها که تا تنهایی نیمه شب کنار این دستگاه و خواندن خواندنیهای دیگران سپری شود... دیوانهگیها زیادند من و تو کم دیوانهگی نکردیم. اصلن تو بگیر همین دوبارهگی. این صبح سرحال و آفتابی را من هر کار کنم انگار به قدر تو و نوشتهی تو رنگارنگ نمیشود. بروم بهتر است. بروم برسم به داستان تا بلکه از آن طرف خوشحال کنم دل کوچک و عزیزت را.
ساعت شش و نیم بود. حالا هشت. بعد می شود ده و دوازده و دو و همین طور دوتای بالا می رود تا بشود باز دوازده. مینویسم. یک بند و بینفس. مینویسم.
ح خوب میدانست که وقتی جان علی را قسم بخورم دیگر ردخور ندارد. ساکت میشد. از علی خوشش نمیآمد. شاید چون من از کریس تال خوشام نمیآمد. خوش نیامدن من برای لوس بودن و نچسب بودن او بود اما ح علی را دوست نداشت درست به دلیل این که میدانست چقدر من علی را دوست دارم. حالا دیگر علی برای من رنگاش عوض شده از همان روز.
زندگی بازی است. بازیای که بعضی خوب بلدندش. یعنی کسی هست که از من متنفر است اما فحش نداده تا حالا. توی دلاش چرا. حتا آرزوی مرگ مرا کرده. نقابی بر چهره دارد و حال مرا و دخترکم را میپرسد برایمان سوقاتی هم آورده. او بازی را خوب بلد است. نقاب را درست بر چهره زده.
سرم گیج می رود این سیگار اول صبح است. سیگار ساعت شش و نیم است. نباید بترسم. نباید بترسم از مرگی که ممکن است این حال و هوا برایام هدیه بیاورد. من شاید مثل آن مبارزی باشم که دوست دارد در میدان جنگ بمیرد نه در تختخواب. من شاید پشت این صفحه کلید قلبم از حرکت بیفتد. نباید بترسم. باید آغوشم را یاز کنم. آغوش من گرم و نرم است و اماچه خالی... باز گریهام می گیرد باز سرم گیج می رود. خودم را جمع و جور میکنم.
باید سکوت را یاد بگیرم. باید داستان شیخ صنعان را یک بار دیگر بخوانم. باید بفهمم که او چرا تا حضیض رفت و نتیجه چه بود. باید بفهمم که چرا من تا این حد خرد شدهام. باید ببینم که چرا هیچ کس نیست. باید ببینم که چرا کسی هست و دخترکی و من نمی بینماش. باید یادم بیاید ...
دو روز در زندگی من فاجعه بودند. روزی که دو نفر از عزیزترینها را بدرقه کردم و ازشان دل کندم. پانزده بهمن ماه هشتاد و شش و اول مهر هشتاد و هشت. اولی به ساعتی نکشید که برگشت و دومی حالا یک ماه و ده روز است که رفته و انگار خیال برگشتن ندارد. و من دارم اولی را به پای دومی قربانی میکنم. اینجا تنها یک قربانی است این را باید بفهمم. آن قربانی منم. می پذیرم و به قربانگاه میروم.
فکر میکنم باید یک حدی باشد. یک نهایتی. نهایت من کجاست؟ خیلی دور است. یک چیزی دارد در من نطفه می بندد. یک گرهای. چیزی نمیدانم. شکل ظاهریاش چرکین و دردآور است. همراه با گریههای دائمی و حالا که تنهای مطلق هستم با صدای بلند. هق هقههایی که جگر خودم را می خراشد. جگر را زخم میکند. تصویر تمام این نوشتهها و دگمههای صفحه کلید از پس یک پرده. انگار که دیزالو شده باشم من با این کلمات. هیچکدام مفهوم نیستیم. نه من نه کلمات. سرم که پایین است شیشهی عینک کاسهای از اشک میشود. کاش کسی پاسخی برای من داشت. کاش کسی درمانی داشت. کاش کسی بود.
پس کجاست آن ترازوی متعادل زندگی من. چرا حالا مدتهاست فقط کفهی غم و سختی و مشکلات پایین نشسته. باور نمیکنم که دیگر هیچ وقت شادی را ببینم حس کنم. زمانی بود که می رقصیدم. زمانی بود که میخندیدم. حالا رها شدهام گوشه ای ...من میخواهم بمیرم ای خدایی که آن بالا نشستهای... دیگر خستهام. من را دنبال چه ماموریتی فرستادی که نمیدانم که دیگر نمیتوانم؟ سنجیدن انتهای توان و قدرت مخلوقات؟ چرا من؟
دارم فکر میکنم و اشک میریزم و مینویسم. دارم سه کار را با هم میکنم. پسرخالهای داشتم. فارسی بد حرف می زد. یک دانشگاهی توی انگلیس توی برایتون درس خوانده بود که وقتی ما لندن زندگی میکردیم اخر هفتهها شنبه و یک شنبه میآمد پیش ما و من ازش میترسیدم چون داستانهای ترسناک تعریف میکرد و من بچه بودم. سالهای بعد وقتی ما امدیم ودرس او هم تمام شد و مثل خیلیهای دیگر نخواست که بماند و برگشت تا زن بگیرد غوغایی در خانواده به پا شد چون: در یک مهمانی یکی از خانمهای دور فامل را دیده بود که یک بار ناموفق ازدواج کرده بود و ده سال بزرگتر از خودش و پا توی کفش که میخواهم و مادر من آن وقت پیش خالهام پادرمیانی کرده بود که میگفت باید از روی جنازهام رد شود و اینها. مادرم گفته بود این عشق است و تو در مقابلاش شکست میخوری. خودت را خراب نکن. همراه باش و خالهام که خب از مادرم ده پانزده سالی بزرگتر بود زیر بار نرفت. لقمان با زهرا ازدواج کرد و شهاب و نسیم هم به دنیا آمدند. نسیم چشمهای آبی زیبایی داردو خالهی من تا لحظهی مرگش از آنها یاد میکرد و میگفت خلفترین بچهاش و بهترین عروسش و زیباترین نوههاش. یادم میافتد که توی همان بچهگی با ولولهای که به راه افتاده بود من طرف زهرا و لقمان بودم. بچههای دیگر فامیل هم همین طور. روز عروسی شان کلی عروس و داماد را ماچ باران کردیم و اجازه دادند همهی ما بچهها با ماشین عروس با عروس و داماد به خانهشان برویم. و آن اولین بار بود و آخرین که من سوار یک ماشین عروس شدم و بوی خوبی داشت.
برای علی که تعریف کنی یادش میآید که "پیسی" برای اولین بار به خاطر او حاضر شد عددها را از یک تا سه بشمارد و بگوید چاهار و ... من میدانم هر بچهای به حکم پاکی و معصومیتاش طرفدار عشق است. ما آدم بزرگها هستیم که نمی فهمیم. ما آدم بزرگها هستیم که متوجه نیستیم چه چیزی را داریم خراب میکنیم. به اب و آتش میزنی جایهای دیگر اما اینجا نه. لابد چون منطقی نیست.
خیلی رفتارها را در تو تحلیل کردم. واقعن نمیدانم چرا دارم این قدر سعی میکنم و تحقیر می شوم. شاید یک مبارزه است. امروز دراز کشیده بودم رو به اسما و از لای پلکها به ابرها نگاه میکردم. من فکر می کردم دلم میخواهد یک چیزهایی را به تو بگویم. یک لحظه شد که فکر کردم دیگر هیچ انرژی برای من نمانده. یک لحظه گفتم چرا جواب من را نمیدهد. میداند من از ارتباط مجازی بیزارم. با اینحا دارم خودم را مجبور میکنم. چرا جوابم را نمیدهد؟
حالا می پرسم که چرا این طور میکنی؟ چرا حرفت را پس میگیری؟ و ...
خستهام خسته فکر کردم امروز استراحتی میکنم. نشد بدون تو خوب نبود و حالا میآیم و برایم هدیه میگذاری بعد از دیشب؟ بلافاصله بعد از دیشب؟
بیدارت نمیکنم... نه دلام نمیآید. فردا که زنگ بزنی توی هپروت خواب و بیداری میگویمات که این جا نوشتم. که از حمام آمدم و با حوله نشستم روی مبل، عینک عاریهی مادرم از همان موقتها را برداشتم و ... دوش بالا بود. پس تو آخرین بار رفته بودی. با هم بودیم؟ فکرم کار نمیکند. داستان، نبودن تو، پولِ لعنتی، اسبابکشی، افسردهگی همیشهگی زمستانی که دارد سراغام میاید، نفرتی که دنبالاش دارد و ... همه با هم هجوم میآورند. میدانی که- حالا راحتتر میگویم میدانی چون نه تنها میدانی و دیدهای بلکه لمس هم کردهای- عادت هم ندارم از این چیزها رد شوم، تحلیل نکرده دستکم. مدام به خودم میگویم" خب سه ماه به ادبیات فکر نکن" و میبینم عاقلانه است که یکی از آن همه مشکل موقتن پاک شود، اما میدانم نمیشود. امروز میان خواندن بقیهی سیاهابِ اوتس و جمع کردن خانه، سیاهاب را انتخاب کردم، نه از تنبلی(شاید هم تنبلی) دلام لک زده بود برای دراز کشیدن و خواندن و زبان زدن به سر انگشت سبابه و ورق زدن و کشف چیزهایی که یاد گرفتهام. من میدانم که با تو از نوشتن و خواندن دور نمیشوم. تو مثل سوزن و نخی که مرا دوختی به زندگی. یک نشاط و یک استغنا. بینیازی به دیگران. راستاش را بگویم؟ حتا به خودت. الان دروغ است. الان بیشتر از هر چیز برای چشم انداز کتفهایت، وقتی از پشت گردن نگاهات میکنم و دستهایم آن قدر محکم دور تو فشرده شدهاند که انگار هر آن است که لیز بخوری و بروی. الان نیاز دارم. دی شب هم نیاز داشتم. شاید برای اینکه دستام را مثل هر شب جایی بند کنم که بدانم هستی. می بینی بینیازیام را!... نه من خیلی تب تو را دارم. هنوز خیلی و کاش هم بماند.
می بینی ؟ نوشتهی من هم روح ندارد. خودم می فهمام. با این که دلام برایات میتپد، ولی میدانم که خیلی وقت شده که دستام روی این کلیدها نرفته. من خودم را میبخشم، تو را میبخشم، دنیا را میبخشم. باور کن رنجشی در کار نیست. من هم تو را گول نمی زنم. یعنی این ساعت، ۴ صبح، دیگر جایی برای گول زدن نیست.
کاش بودی... کاش بودی و با هم فیلم زندگی ترومن کاپوتی را میدیدیم. این فیلم دیدنهامان خیلی به من میچسبد. یک جور برآورده شدنِ آرزوهایی از جنس ارزوهای دخترانه است. با هم خواندن، دیدن، گوش کردن، گریه کردن و خندیدن. همه چیز از نوع "باهم"اش انگار برایام تازگی دارد. لابد چون توی آن ده سال هم این با هم بدون را درک نکردم. بگو... پس برای همین است که این قدر فیلم و کتاب به دیگران میدهم...برای همین است که برای داستان و فیلمی که همه با هم توی خانهام بخوانند و ببینند جان میدهم.( ببین، اگر فکر میکنی دارم پرت میگویم... بگذار این را بیرون از پرانتز بگویم) پرت نمیگویم. دارم از چیزی که بغض توی گلویام میآورد فرار میکنم. مثل پای تلفن که این دو روز شنیدن صدایات کلافهام میکرد و در تمام مدت حرفها را توی هم می آوردم که ... ولاش کن. روح را که نمی شود پنهان کرد. تو خودت خوب میدانی که قصهی مهشید و هامون میتواند درست نباشد، خوب میدانی که لزومن ابراهیموار نباید کسی را که دوست داری قربانی کنی. و میدانی که دوستات دارم. خوب میدانی. میدانی که دارم میجنگام. و منتظرم. و تمام میشود این برزخ(گرچه که برزخ هم باشد دوزخ هم باشد ولی با هم باشیم نوش است به کام).
فکر میکنی حالا چه میکنم؟ میخوابام؟ نوچ! میخواهم خانه تمیز کنم. میخواهم به خانم مقدم بگویم نیاید. میخواهم فردا شعر مسافر سهراب را من بخوانم که تو بیایی و حیات نشئهی تنهایی ِ ما بشود.
انگار خودم هم نخواهم، خسته هم که باشم، روزگار طورهایی میچرخد که الوعده را به وفا رسانم. تا ده دقیقهی پیش مشغول لبتاپ و برنامهی شاهنامهی فردوسی بودم. بیشتر هم برای خودم که شاهنامه ندارم و داستان زال را میخواستم. اما نشد که نشد. خستهام. چشمهایم میسوزد، اما فایدهی خواب در ساعت پنج صبح چیست وقتی قرار است شش و بیست دقیقه بیدار شوی؟ پس آتش میکنم و می آیم این پشت. تصور میکنم که خوابی و قد بلندت را توی هیچ پتویی که اندازهات نیست، پیچیدهای و سرت را هم زیر لحاف کردهای. فکر میکنم اصلن اندازهی استاندارد لحافهای دنیا، برای قد تو که قاعدتن هنگام خواب(برای تو خاب) باید از زیر گردن حساب شود، ولی چون سرت را هم زیر لحاف میکنی، پس تقریبن بیست سانتی هم باید اضافهتر داشته باشد؛ پیدا میشود؟! باید یک فکری کنم. جدی میگویم. خواب برای تو عزیز است (برای من هم) پس باید ابزارش هم بیعیب و نقص باشد.
داری خواب میبینی؟ چه میبینی؟... تو مثل من هراس نداری. خیلی خوب است. این روزها هر امکانی را بررسی میکنم که نکند مانعی باشد سر راه رسیدنمان. و میدانی که زیادند. مشکلات تو که حل بشوند، تازه اول مشکلات من است. بعد هم سختی کار. که این دومی برایمان شیرین است. نه؟... احتمالن دارم هذیان میگویم. خیلی گیج خوابام. باز خوب است که میشود تا دو یا سه بخوابم. یک فکرهایی توی سرم هست. برای چهارشنبه و پنج شنبه. مراسم گلشیری هم که نباشد، روز جمعه را هم میتوانم با تو به برنامه اضافه کنم. اول زنگی و خلخال، بعد طرح داستان زال و بعد کلاغها. کاش میشد همه به چشم بر هم زدنی تمام شود...کاش. کاش این جا بودی....کاش این نوشته این قدر پرت و پلا نمی شد تا وقتی مینشینی پشت میزت و قنطورس را باز کردی، ارزش یک بار خواندن را داشته باشد چه برسد به دوباره خواندن... من به چشم تکلیف نگاهاش میکنم. همین. یک جور گزارش کار... گزارش کارهایی که نکردم! و گزارش از قلبام. همو که به تو سپردماش...
ببینین...سلام و خیلی ممنون از لطفتون. من میدونم برای چی اینجا میآین. میخواین از نویسندهی این وبلاگ بدونین دیگه؟ زحمت خوندن آرشیو رو به خودتون ندین. من همین حالا همه چیز رو براتون میگم اما به شرط و شروطها... ببخشید میدونم شما ازادین همه جا برین و همه چی بخونین، اما منم یه حقی دارم. نه؟ من دارم اینجا برای دل خودم مینویسم، از سکوتاش خوشم میاد. و خوانندهی من کسیه که دوستاش دارم. یعنی اون تنها خوانندهی من بوده، تا قبل از شما. حالا اگه شما باشین ما دیگه راحت نیستیم، من دیگه راحت نیستم. پس یه چیزایی بهتون میگم بعد هم خواهش میکنم این جا نیاین. ناراحت هم نشین. باشه؟
من یه زن هستم که از شوهرش جدا شده و یه بچه هم داره. تنها زندگی میکنم. کتاب خوندن رو هم خیلی دوست دارم. من عاشق کسی هم هستم که از من دوره. نوشتن اینجا یکی از پلهای ارتباطی ماست. من نه فمنیستم نه سیاسی و نه از این رمانتیک خرکیها. بعضی وقتا بددهن هم هستم. فحشهای بد میدم. قنطورس رو هم برای این انتخاب کردم که فکر میکنم قنطورس از تمام حقوق یک زندگی برخوردار نیست. یعنی نه زنه و نه مرده یا به عبارتی هم زنه و هم مرده. متولد آذر هم نیستم.
چاکر و مخلص شما : قنطورس
پ.ن میدونم شیطون گولتون میزنه و باز میآین اینجا...
تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...تنها، یکّه، تک، منزوی، معلق، ...و ادامه دارد
سینتیا آهان سینتیا خیلی خوبه. پسرهی ریش دراز حنایی هم خوبه. یا اون موذی دو به هم زن یا اون زن! یا... بذا ببینم پسر مارکز چطوره؟
ولی جدی سینتیا خیلی خوبه. یه جوش ترکوندم زیر گوشم، نه انتهای گونهم زیباتره...صداش اومد و یه آبی زد بیرون...بزاق دهنم...یه فکر شیطانی
چطوره اون خراب شده رو ببندم بیام تنهایی اینجا حال کنم واسهی خودم؟ اما لامسب بد گیری داره...
حالا باس ببینم به قول اسکارلت الان نمیتونم بهش فکر کنم...فردا...فردا.
این عکس روبهرو کیه؟ - میک جَگِر(جیگر هست ولی جیگر خونده نمیشه)(Mike Jagger) چیکارهست؟ - خوانندهی گروه رولینگ استونز(نه مجلهی رولینگ استون)(Rolling Stones) ربطاش به اینجا چیه؟ - حالا میگم. (این مال تعلیقاش بود!)
چیز... خیلی لذت داره که یک کارشناس فوتبال بیاد از محمود دولتآبادی نقل قول کنه و یا همون کارشناس وقتی بحرین دَرِمون میذاره بیاد بگه راهاش اینه که اعضای تیم ملی برن فیلم زندگی و دیگر هیچ کیارستمی رو ببینن. نه هر هفتادتا میلیون، هفت میلیون هم اینطوری بودن دیگه نمیخواستیم که یک کشوری رو از نقشهی دنیا حذف کنیم یا توی دهن یه قاره بزنیم!
لطفن بحث سییاسی ممنوع
type 1, version 1
الو...الو...صدامو میشنوی؟ اگه میشنوی، دارم میگم که دیگه تموم شد. شنیدی؟
type 1, version 2
الو... صدا میآد؟... نمیآد؟... دوسِت دارم... الو... نشنیدی؟
type 1, 3rd version
ببین...صدات قطع و وصل میشه...الو؟... گوربابات...هان؟ نه! دلام برات یه ذره شده... الو
type 2, version 1
بله من هستم. همیشه هستم. شما چی؟... خداحافظی؟؟ ... چرا؟
type 2, 2nd version
حداحافظی هیچوقت از من برنمیآد...این بده یا خوبه؟... پس تو شروع کن.
...ادامدامدامه دارد.
To be continued...soon