تبليغاتX
قنطورس
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس

من سر قول‌ام هستم. تا ابد تا همیشه.* من آدم نگرانی هستم و می‌دانی. شب هم خوابم نمی‌برد. باید فکری می‌کردم. دستم به داستان هم نمی‌رفت. فقط خواسته بودم این حداقل"چیز" بین ما بماند. باز هم اگر فکر می‌کنی برای این یکی هم قاعده و قانونی بگذاریم. بگو. دست‌کم این خاصیت را دارد که نگران نمی شوم(یم) چون من که همیشه هستم...

*این را باز نوشتم تا ثبت بشود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:26  توسط یک قنطورس 

باشد. دوربرگردان به همان جای اول که آمدیم.

اما

چند تصویر را برایت یادآوری می‌کنم. قبل از آن برایت بگویم که چرا گاهی شک می‌کنم. تردید از آن‌جا برمی‌خیزد که در تعریف ثابتی که هر کس در ذهن و یاد و خاطره و تجربه‌های خود از یک مفهوم دارد هنگام مواجهه‌ی عملی با آن شاهد یک فرآیند پارادوکسیکال شود.

در برخورد با واژه- و البته معنای وسیع- عشق میان نظرگاه من و تو احتمالن دره‌ی عمیقی است یا همان برخورد متضاد نام و مفهوم است و تا عمل‌کرد. بیا کمی علمی وارد قضیه شویم. تو فردی آکادمیک هستی و من هم دارم تلاش می‌کنم وارد جرگه‌ی شما شوم.

عشق و تعریف آن را نقطه‌ی A درنظر بگیر. یعنی آن‌جاست و هر چه خاصیت بر آن سوار بشود بالاتر می‌رود. یعنی تا این حد نسبی است. فرض کن عشق الهی و فنا آن مرحله ی آخر باشد. تو می توانی بسنجی که کجای این نردبام نشستی؟ من را می توانی روی کدام پله ببینی؟

حالا تصاویر:

زندگی پنهانی و مدام فرار کردن از همه چیز و همه‌کس آن هم وقتی گناهی نکردی. تو تنها عاشق شدی همین.
معنای نشمه و نشانده را برایت می‌گویم ولی خار خار مدام توی ذهن از یادآوری این واژه و مفهوم‌اش و مصداقش.
دل‌تنگی. این سئوال را به من جواب بده:
چرا از دو سه ساعت دیر کردن من برای بودن پیش خودت شکایت داشتی اما حالا می‌توانی دو سه هفته از من دور باشی؟!
قبض خداتومنی تلفن‌ها
رفتن سینما و مهمانی و جلسه و مراسم ادبی و این‌ها بدون هم

و...

می‌دانی یکی از خاصیت‌های عشق است نامحدودی. عشقی که ببندیش و توی قفس بگذاری‌اش و دورش خط بکشی دیگر عشق نیست. تعریف را باید عوض کنی آن‌وقت. بعد حکایت نشاند و نشمه می‌اید.. که آن هم تاریخچه دارد. تاریخچه‌اش این است که مردان زن‌دار، که می‌خواستند به هر ترتیبی زن‌شان را داشته باشند و در ضمن یک رختخواب گرم و داغ، توامان. رخت‌خواب را می‌نشاندند و پولی هم خرج‌اش می‌کردند تا نپرد. از زن شان هم مثل سگ می‌ترسیدند. خب بچه داشتند و هر چه. اما این توجیهی برای حرکت شان نبود. توی ادبیات خودت که دیدی توی داستان‌های گل‌شیری مثلن این آدم‌ها ضعیف و بزدل‌اند.

من حرفی ندارم. این از من. برنامه این است: من برمی‌گردم تهران و تو دو هفته یک بار می‌ایی که"آن وقت می‌شود گفت که شب جمعه و خود جمعه را عشق است." اما فکر می‌کنی خودت با این نمط زندگی راضی شوی. چیزی که من از تو می‌شناسم این نیست. باز هم حرف می‌زنیم.

پ.ن. من یک بار گفته‌ام ساعت شش و نیم از خواب بیدار می‌شوم. لزومی برای دروغ‌گویی نیست.
این شوخی منشاء خیر بودن مرا خیلی اذیت می‌کند. خیلی. چون احساس می‌کنم اصلن نمی فهمی چه بر سر من آوردی و حالا داری باهاش سرگرم می‌شوی. ممنون.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 15:3  توسط یک قنطورس 

اصلن نمی‌خواهم ادعا کنم که شبی یک بار شاید بخواهم بیایم و این‌جا بنویسم. اصلن. می‌خندی؟ بخند تو خودت هم از این حربه استفاده می‌کنی. یادت که نرفته؟ خب به من اجازه بده که خودم هم برای خودم این دام را پهن کنم. اما دارم فکر می‌کنم که وقتی دست‌ام برای خودم این قدر رو است، دیگر فایده‌ی این نمایش چیست... نمی‌دانم. آدمی است دیگر و غریب‌ترین شاه‌کار خلقت. باید آماده بشوم برای داستان هفته‌ی آینده‌مان خیلی دل‌ام می‌خواهد همان جلسه‌ی اول بخوانم‌اش. دوست ندارم از بقیه‌ی داستان‌ها تاثیر بگیرم. ام روز داستان ابر باران‌اش گرفته را که خواندیم. ک. گفت که چقدر خوب است آدم داستانی مثل این را بنویسد و بعد سرش را بگذارد و بمیرد.... دل‌ام گرفت. برای خودم که نه. می‌دانی که برای او.  همیشه این طورها می‌شوم دیگر... یعنی وقتی خودم محکوم هستم به فنا دوست دارم بقیه نجات پیدا کنند. بقیه بتوانند. الان توی اینترنت بودی. زنگ زدم. گفتی این جایی. من هم بلافاصله شیرجه آمدم این تو. اما نیستی. چرا؟ این شک و تردیدها چیست؟... به تر است فکرش را هم نکنم. می‌دانم اگر فکر کنم باز الان که با هم حرف می‌زنیم، طاقت که نمی‌آورم، یک چیزهایی می‌گویم و تو می‌گویی نمک می‌پاشم و این‌ها.

می‌بینی؟ انگار روان‌تر می‌نویسم. دست‌ام روغن‌کاری شده انگار، آن چرخ‌های ذهن‌ام هم. دارم به مردی زال فکر می‌کنم. داستان زال...----- الان آمدی، صبر می‌کنم ببینم به من محل می‌گذاری؟ عکس‌ات را عوض کردی... این‌ها همه یعنی چه؟ چراغ روشن، عکس تمام چهره‌ی جدید. روی لیست‌ام که می‌روم کامیار را هم روشن می‌بینم شیطان را لعنت می‌کنم و می‌خواهم که دوباره حرف‌ام را بنویسم که پیغام می‌دهی: janam فارسی می‌نویسم هیچی... ----- می‌گفتم. داستان زال پدر رستم و پسر سام نریمان همیشه برای من زیبا بوده و اسرارآمیز. می‌نویسم‌اش. باید یک بار از روی شاه‌نامه بخوانم‌اش. این طور که پیش برود با این  هجوم ایده به کلاغ‌ها نمی‌رسم... نه من اصلن داستان نویس نمی‌شوم.

فعلن همین... چرا دیگر جواب‌ام را ندادی؟ هنوز چراغ‌ات روشن است. هنوز پاهای‌ات توی عکس دراز رو به دیوار است و هنوز خیلی چیزها برای من سئوال می‌شود. رفتی... یعنی چه؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:1  توسط یک قنطورس  | 

باید بروم بخوابم. دیر شده. یک ربع به دوازده یعنی دیر. خیلی چیزها توی دل‌ام هست. باید بریزم‌شان بیرون. اگر که فکر نکنم تو با خواندن این‌ها، فقط این‌ها را می‌خوانی و فکرهای دیگری نمی‌کنی، باید بنویسم‌شان. این هوای پاییز برای‌ام خوب است. بزرگ‌تر شده‌ام انگار. حالا کم‌تر بی‌تاب دوری‌ات می‌شوم. احتمالن حالا بیش‌تر می‌توانم بخوانم و بنویسم. نمی‌دانم بد می‌شود یا خوب. وقتی سرم از لای زانوهام جلو آمده بود و دست‌های‌ام بدون دست‌کش - بخوان بدون ترس از پوسته پوسته شدن - داشتند لباس‌ها را چنگ می‌زدند، علاوه بر داستانی که قرار بود بر مبنای دیالوگ باشد، این فکر از ذهن‌ام گذشت که زنی که دارد توی تشت به لباس‌های خودش و بچه‌ی ده ساله‌اش چنگ می‌زند چه نیازی به عشق دارد؟ آن هم عشقی با این شور که شاید فقط به درد فرار کردن از خانه‌ی یک دخترک شانزده ساله بخورد. می‌دانم قضاوتی نمی‌کنی. نکن. همین طور خوب است که من هم مثل دیگرانی که می‌شناسی‌شان بتوانم حرف‌های دل‌ام را این‌جا بنویسم. نه صرفن خطاب به تو.

عجیب است همین حالا آن آهنگ promise Tracy Chapman آمد. چایی دم کرده‌ام برای صبح بچه آماده باشد. می‌ریزم‌اش توی فلاسک. خوراکی‌اش آماده است. گریه‌ام می‌گیرد. خانواده می‌خواهم. این طور وقت‌ها می‌خواهم خانواده‌ام را بگذارم بیخ دیوار و با یک یوزی همه‌شان را از دم تیر بگذرانم که می‌گذارند من این قدر احساس کم‌بود کنم. بچه این قدر حس خالی بودن یک نقطه را کند. آن نقطه که ام‌روز از من بپرسد«بابا تحصیلات‌اش چی بود؟» و من را بنویسد فوق لیسانس و من آرام فوق‌اش را پاک کنم و لبخندی بزنم تا آرام بشود. خیلی طول می‌کشد تا تصویر کلاسیک خانواده و مدرک و تحصیلات را از ذهن‌اش پاک کنم. یا پاک شود. این جا لعنت می‌فرستم به تنهایی‌ام. به این که چرا همه سر بزنگاه من را تنها گذاشتند. بی پولی را ته دل‌ام دوست دارم. با این‌که زیاد حرف‌اش را می‌زنم. اما همیشه جنگیدن برای زندگی را دوست داشتم. همیشه بین آدم‌های متوسط و پایین بودن را دوست داشتم. شاید از زخمی باشد که آن وقت‌ها توی بچه‌گی‌هایم از صمد بهرنگی خوردم وقتی که نوشته بود قصه‌هایش مال بچه‌هایی نیست که با ماشین شخصی به مدرسه می‌روند. همیشه از پول داشتن‌ام خجالت کشیده‌ام. روزی که ماشین خریدم جلوی بچه‌های جلسه خجالت کشیدم با این که بابک و مریم گلی هم داشتند و از من به‌ترش را هم. دل‌ام می‌خواهد مهدی و آزاده زودتر صاحب یک خانه بشوند تا از خجالت داشتن خانه هم خلاص شوم. اما خلاء های عاطفی‌ام را نه..(به قول امیر!) دوست‌شان ندارم. این که خانه ی کوچک‌ام شلوغ نیست. این‌که پر از خنده نیست. این که دخترکم بعضی جاها کم می‌اورد. این که پدر و مادرم و برادرم گاهی این قدر بی‌شعور می‌شوند. این که یک هو داستان نمی‌نویسم. انگار هیچ وقت ننوشته‌ام. این که اوضاع ایران، ایران من این قدر خراب می‌شود و مردم‌اش گه می‌شوند که دیگر فقط می‌شود به طبیعت‌اش دل خوش کرد. جایی مثل سرخ آباد و زیباتر از آن.

بروم بخوابم. این ها همه هذیان بود. باید دیالوگ‌های‌ام را هم بنویسم. فکر بکری دارم. دوتا هستند. یکی به ما مربوط (نه چندان البته) و یکی جالب‌تر. باید ببینم کدام در می آید. هم‌نوایی را و رگتایم را و ... چقدر خوب است ئنیای قصه و داستان. کاش برای ابد توی‌اش غرق می‌شدیم. نه؟

.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 0:13  توسط یک قنطورس  | 

.

همین الان گفتی خدافظ و رفتی. خاموش شد. ترکیدم. من ترکیدم. اشک همین طور ریخت. انگار خداحافظی ابدی بود. نبود. اما انگار بود. انگار برای من شد. از کی این طور شدم. باید بروم توی غار تنهایی. تنهای تنها باز هم. باید فقط با واژه‌ها باشم. فقط با تنهایی و واژه. حتا نه داستان و قصه. حتا نه با تو. تو مرا نرم می‌کنی. موم می‌کنی. باید سخت باشم. برای کنار آمدن با همه چیز. حتا با حقارت. حتا با له کردن خودم. خیلی سخت است. باور کن خیلی سخت است که نخواهی و مجبور باشی. برای من. منی که همیشه آن قدر سرم بالا بوده که ... لعنت به همه ی این حرف‌ها حتا این‌ها هم ته‌اش بوی ناله می‌دهد. بوی چیزی که از آن متنفرم بوی یک جور زنانه‌گی که مردم و مردها را وادار می‌کند دل شان بسوزد و باعث به وجود آمدن انجمن‌های حمایت از زنان می شود. بوی تعفن و همین. از تو متنفر می شوم اگر بخواهی به جمع آن‌ها بپیوندی. سعی کن با همه ی دوست داشتن‌ات مرا مستقل بدانی. قدرت مرا دست کم نگیری. غرورم را زیر پا نگذاری. همین. این همه ی آن چیزی است که از تو می‌خواهم. و عشق...

ساعت، پیراهن، موسیقی و ... حالا هنوز خیلی چیزها دارم که باهاشان سرم گرم باشد. اما تو باور نکن که چیزی جای تو را بگیرد. این‌ها همه دل‌خوش‌کن است و اسباب بازی در دستان یک کودک فراموش کار که من او نیستم...

.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 18:34  توسط یک قنطورس  | 

خیلی درست است. خیلی غره شده‌ام. باید باز خودم را بکوبم. له کنم. از جسد متلاشی شده یک تازه دربیاورم. نه این‌که دیگر قنطورس نباشم. باشم. قنطورسی قوی. شیفته‌گی...این شیفته‌گی است که نابودم کرده. شیفته‌گی به هر چیزی که در یک دوره‌ی خاص خراب می‌شود سرم. با خیال زاوش چه کنم؟ جز این‌که برانم‌اش. بزنم‌اش. دورش کنم... اکابر درست می‌گوید. خیلی اشتباه کردم. خیلی.

این پتک این دور و برها بود. کسی ندیدش؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 21:40  توسط یک قنطورس  | 

 

در زندگی گاهی آدم‌هایی هستند که می‌خواهند به تو شیوه‌های چاپ را یاد بدهند. اما حرف‌شان را ناتمام می‌گذارند و یا آن را می‌خورند(شاید می‌خواهند عوض نخوردن‌ها را درآورند. کسی چه می‌داند؟)

.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 8:11  توسط یک قنطورس  | 

 

نیم ساعت هق‌هق گریه مجاری اشک و چشم‌ها رو می‌شوره می‌بره. با لالایی نوری. بچه که بودم موقع شنیدن لالایی گریه می‌کردم و دیگه خوابم نمی‌برد. ننه‌هِ زابه‌راه می‌شد. خب لامسبا لالایی که برای بچه می‌گین شاد باشه که توی سی‌واند ساله‌گی نشینه نصف شب به یاد کودکی‌هاش زر بزنه.

براش ... ایوون

کبک کوهسّون

گریه کردن از غم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 1:12  توسط یک قنطورس  | 

 

زود به غلط کردن افتادم. نه؟

یه تصویر دیگه از میک جگر کار اندی وارهول. حالشو ببر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 4:43  توسط یک قنطورس  | 

 

این تصویر رو اندی وارهول از میک جگر کشیده. چندتا دیگه هم کشیده توی یه موقعیت. میک جگر رو تکثیر کرده. شده چند روایت از یک ماجرا. چند روایت از صورت میک جگر. حالا یا میک جگر این‌همه بُعد داره و یا می شه مثل اندی وارهول به یه آدم جورای مختلف نگاه کرد و اونو این‌همه جوراجور تصویر کرد. توی داستان هم می‌شه.

این تصویرهای میک جگر که اندی وارهول کشیده، همین الان که من دارم اینا رو تایپ می‌کنم توی موزه‌ی هنرهای معاصره. تا یه هفته هم بقیه‌شو این‌جا می‌گذارم.

باید توی داستان هم راهی باشه...که هست.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 7:6  توسط یک قنطورس  | 

 

شب است. چراغ‌های شهر خاموش است. چراغی در اتاق روشن است و تو چه می‌دانی کیست پشت یک پنجره، پرده کنار زده که دارد می‌پاید تو را.

به هیچ سوراخ کلیدی هم مثل همان تاریکی شب اعتماد نکن. شاید چشمی پنهان شده باشد.

اگر هم می‌توانی مثل همین‌جا برهنه شو. عریان. و چشم‌ها را نبین.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1384ساعت 9:51  توسط یک قنطورس  |