حالا که فکرش را میکنم میبینم باید قول بدهد. اول به خاطر خودش، بعد به خاطر من. به خاطر خودش چون میترسد. تنها راه مبارزه با ترساش مسئولیت است و تعهد. چرا من با ترسهای خودم میجنگم؟ چرا من قدرت دارم؟ همهاش در این تعهد و مسئولیت لعنتی است.
حالا این من شدهام عامل. من کاتالیزور. قضیه تنها در این شکل ظاهری است. بگذار در چیزی که برایش نام ضعف گذاشتهاند قدرت خود را ببینند. توهم است. من مثل ماری چنبره زدم. حالا موقع خواب زمستانی است و ذخیرهی نیرو. وقتاش که برسد حمله میکنم. وقتاش که برسد قدرت معلوم میشود.
باید قول بدهی. چون دیگر نمیخواهم بگذارم تا آخر عمرم کسی مرا زمین بزند. باید قول بدهی. با من باشی و پشت من تا ثابت کنیم. تا یک چیزهایی بشود.
دلم میخواست می فهمیدی که اینها آثار کاری است که کردی. دشمنی که شاد شد و قوی شد و منی که ضعیف شدم و خودت. باید مثل صخره میایستادیم. باید... آخ چقدر دلم هوای خواندنهای احمد کایا دارد. تمام وجودم را حماسه و اپیک پر کرده.
چیزی که مرتبطات میکند کتابهای. در. خانه ولو شده هستند تا ببینی خفت یعنی چه؟ و البته حسادت!
.
ببینین لعنتیا...اگه فکر میکنین دارین یه بلایی سرم میارین، با یه فحش "ک"دار ِغلیظ بهتون میگم که کور خوندین. شما با همهی این کاراتون، درکِ مرگ رو برای من آسون میکنین. یاد میدین که چه طور میشه فراموشیده شد.
.
نمیدانم چه بنویسم...مطلقن نمیدانم! باورم نمیشود. باید مربوط به حال و هوای تازهام باشد. به بالا پایین شدنهای روحی اوج شادی به اوج خشم و اندوه این بین... باید بدانی نه از سر بیمهری است...نه چیزی که دیشب در سر داشتم همه با طنین صدای آرام تو پرید. این پارادوکس چیست؟ آرامش تو و خشم من...التهابهای من و سکوت تو. همهی حرفهایی که زدیم میتوانست رویهی دیگری داشته باشد درست در خلاف جهتای که بود. یعنی کسی به من بگوید چرا آرام نمیگیری...احساس میکنم فرآیند تفکر در من متوقف میشود. یک روز که نمیخوانم. یک روز که نیستم توی حال و هوای آنچه که دوست دارم. باید بنویسم. مینویسم. هر شب مینویسم. اینجا مینویسم. برای تو مینویسم.
ولی تو هم برو بعدی!
از تکرار خستهام. از بازیهایی که به سالهای گذرانیدهام هیچ رقم نمیخورد. نمیشود که خوراندش. هی تو! اقتضای سنات است. از اول هم بوده. گاهی سفرهای آدم از کلهخری است نه از جاافتادهگی.
آدم باید آن قدر مدرن باشد که وقتی همخوابهاش را توی بغل ِ خواب دیگری پیدا کرد، عوض کوبیدن در به هم برود کنارشان بخوابد. بلکه هم این اسماش مبانی صکس سهنفره باشد. خدا را چه دیدی!
.
ماه! تو همین کنار من بودی همیشه و من گاهی که نورت چشمام را میزد، نمیدیدم. تو ماندنی هستی تنها.(مندویی دیگر) نکند که تو هم رانده شدهای؟
I'm not the only one, starin' at the sun
کاش همین باشه. کاش تو باشی. باز بوی شیراز دیوانهام میکنه. چی هس تو سر این آب رکناباد که با من با خودم با همه چیزم سرشته؟ میخواستم بگم چرا دست از سرم برنمیداره...ولی نه بذار دستاش رو سرم باشه حتا اگه تیغ تیغ موهام اذیتاش کنه.
باس بگم! نمیشه که نگم"خاک تو سر سانتیمانتالیسم!"
میدونی از تو توقع نداشتم. کاش بخونی. یه حالی دارم که الان زنگ میزدم و هرچی از دهنام در میآومد بت میگفتم. از دو رویی بدم میآد. خیلی...پوووووووووووف!(این عین توئه)
اولین تصویر عشق رو یه روز توی متروی لندن دیدم. بچه بودم. یه دختر و یه پسر کولی دو طرف میله رو گرفته بودن و جوری به هم نگاه میکردن و بعد هم رو می بوسیدن که انگار اونهمه آدم دورشون نبودن. دست هر کدوم، بدن اون یکی رو لمس میکرد. مثل آدم کوری که داره یه چیزی کشف میکنه. از اون به بعد هر وقت عاشق شدم دلام میخواست قرار عاشقانه رو توی مترو بذارم. اون پایین. اما هربار یه چیزی شد که نشد. هر بار هم که نشد توی دلم، مثل خرافاتیها گفتم این اون نی!
حالا هم ای او نی...