بیا کاری کنیم. کاری که این وقتها را بگذراند. کاری که از یادمان نرود. میدانی آدمهای فراموشکار را. نسیان را و ... تمام عمر با عشق زنده بودم. با تپش قلبام. فردا میروم کتاب فروشی، هر کتابفروشی باشد کتاب فروشیای که یک سیدی داشته باشد سیاه باشد و رویاش نوشته باشد نشانیها، صدای خسرو شکیبایی را پخش کنم لای تار و پود پردهها و میان صفحههای کتابام. باید عشقی قوی را، خیلی بیشتر از همیشه تجربه کنم. تو بگیر تحقیقی میدانی برای رمان. برای آدمی که دارد سر به جنون میزند. برای آدمی، آدمهای کیمکیدوک-وار همانها که چنگک میاندازند تا عمق میان پایشان. همانها که هیچ وقت سرنمیاندازند پایین تا مثل همه بروند و بیایند و زندگی کنند هر قدر ظاهرشان موجه باشد از دید آدمهای مثبت و پنددهندگان ِ ظاهرن خوشبخت. پوستهی رویی را که برداری چیزی می بینی که تنها یکی است برای یک زندگی که یک بار رخ میدهد. این طور وقتها قدرتی مافوق تصور تصور حتا خودم، حس میکنم. انگار پوستام را باز میکند و می رود توی روحام. مثل وقتهایی که تیغ را میگذاشتم روی پوست نمناک و کف آلود سرم و میکشیدم... خرررت و میخندیدم. توی آینه. با خودم حرف میزدم. مثل وقتهایی که دستهایم میان پاهایم بود. مثل بازی. داستان. فیلم و هر چیز دیگر و خودم را دوست داشتم. حس ناب آزادی.
فردا میروم یک کتابفروشی، هر کتابفروشیای که سی دی سیاه نشانیهای سیدعلی صالحی را داشته باشد و یاد مردی شاعر میافتم که دوستام داشت و یک روز با من توی آن اتاق تاریک عشق ورزید و شعر سید را با هر بوسه برایم خواند و بعد که وقت سیگار در انتهای رخوتناک همآغوشی بود داستان پردهی نارنجی را برایش خواندم... او نفهمید و من فردا دیگر نبودم. همانوقت من آن آدم کیمکیدوک بودم. با موهای از ته زده شده و چشمهای درشت سرمهکشیده که وقت عشقبازی دور آنها مهدودی خاکستری پخش شده بود.
فردا می روم کتابفروشی...
خیلی حرفها دارم که بگویم و بعد بروم سراغ کاری که کار من است. دیگر فهمیدهام بعد از این همــــــــــه سال که من آفریده شدهام برای کاری. من امروز دوباره از نو عاشق شدهام. من امروز دوباره از نو زاده و من از امروز دوباره باز همه چیز را از خودم تا زندگی میسازم. اینها را صبح وقتی آفتاب افتاد رویم تا از چرت بعد از سحر با رخوت و سادیناکی بیدار شوم به خودم گفتم. و اینجا برای تو ایههایی از آن را مینویسم. تا بدانی. تا بخوانی. تا تو هم بسازی. با هم بسازیم که من و تو با هم به هم پیچیدیم و کارستانها کردیم.
امروز کمی هم نگرانام. طبیعی است. امروز برای امروز بودناش و برای سرنوشت مشترک همه. اما نه آن قدر که تو را دلخور کنم. امروز اما گوشه ی چشمی به خبرها هم دارم. و تمام قد اینجا مینشینم برای نوشتن. نوشتن از یک عشق. از اینکه چه طور شکل گرفت. از اینکه تا کجا رفت. فعلن نمیخواهم فکر کنم سرنوشتاش چه بود و چه خواهد شد. مال یکی خوب است و مال کسی بد. بگذار بدیها را بنویسم تا باطلالسحر شود و خوبیای که به جا میماند نه روی کاغد بل روی پوست و تن من و تو بنشیند. ثریا و ارس بگذار ناکام بمانند. بگذار روی دیگر سکه ی من و تو باشند. بگذار دفع بلای ما باشند. این طوری بهتر است. نه؟
این یک ماه سختترم کرده. خیلی سختتر. آن قدر سخت که بتوانم یک ماه و اندی دیگر تو را نبینم و محکم باشم. فکر میکنم مرد من رفته است جنگ. کارزار زندگی. فکر میکنم رفته است تا رویا بسازد برای من. و من چه صبور و چه نجیب در سکوت منتظرش میمانم. برایاش نامههایی مینویسم از بوی گل و نم هوای اینجا. کفشهایاش را جفت میکنم و لباسهایاش را نوازش میکنم. اما سرسختام. آن قدر سخت که شکستنی در کار نباشد. و همه زیر سر آن امیدی است که او به من میدهد. هر چند دور. و همه از ایمانی است که من به او دارم. و همه فکر روزی است که آرام خودم را در آغوشش جا کنم تا ابد. تا وقتی دیگر نای نفس نباشد.
مثل فردای بیماری و بدندرد انگار نقاهتی مانده باشد قرار است بماند تا چند روز و خودش کمکم پاک شود، یک ته غمی هنوز مانده از آنکه چرا همه چیز آن طوری که میخواهیم نیست و حمید هامونیاش که گفته بودم و اما حالا سعی میکنم فکر نکنم. فقط بیایم تا صبح به خیرت را این جا بگویم و بگویم که امروز روز دیگری شده با بوسهی دیشب و هوا چه لطیف است و موسیقی چه دلچسب. اما این که جای تو خالی باشد همیشه هست و همه جا. خیلی بیتاب میشوم برای خواندن از تو و حس و حال تو. باید از چیزی که هست،"چیز" همان که زیاد به آن پرداختهایم و اما کم میدانیم هنوز و کم میشناسیماش بگویم. یعنی بگویم باید بیشترین استفاده را کنیم از "چیز" از امکاناتاش.
امروز روز خوبی میشود این را از همین نسیم که مینشیند روی پوست و صدای به هم خوردن برگهای پشت این پنجره میشود فهمید. از نیم فاصلههایی که با وسواس و دقت میگذارم شان میان حرفها.
*کیبرد مرا که یادت هست دگمهی شیفتاش چه گیر دارد!
ماه رفت بخوابد. وقتی این جاست و تنها-ایم خیلی آرامام. یک چیزی دارد که آرامام میکند. شاید به دلیل نگاهاش است. این که قضاوت نمیکند. این که مثلن امشب خیلی راحت به او گفتم که میخواهم شلوارم را دربیاورم و ناراحت شد که این گفتن دارد و چرا از او میپرسم و گفت اگر راحتی تیشرت و شورتات را هم دربیاور! خیلی داشتن چنین دوستی غنیمت است. حتا اگر دیگران آن طور نشناسندش. مهم من هستم که میدانم چه گوهری دارد. مثل تو. مهم من هستم که میدانم تو کی هستی و چی هستی. هر قدر هم دیگران به ارتباط ما شک کنند. چه فیزیکی و چه روحی. مهم من و تو هستیم که میدانیم چه خبر است. من میدانم که بیایی ممکن است گاهی بد اخلاقی کنم. دارم از حالا با آن روی خودم مبارزه میکنم. به خودم میگویم که آهای! قرار نیست هر چه تو خواستی همان شود دخترهی لوس و ننر... ما به هر حال از دو هویت جداییم هر قدر هم فکر و ذهن و قلبمان به هم نزدیک باشد. و تو را آن طور که هستی میخواهم. همین طوری. بله همین طوری که الان ساکتی و یک پای بلندت را روی پای دیگر انداختی و کمی قوز کردی و داری اینها را میخوانی. و همکارانات هم دور و برت هستند. آهای سلام! با شما هستم خوش بختانی که روزانه هفت ساعت را پیش دلبر جانان من میگذرانید و نمیفهمید چقدر بختتان بلند است و نمیفهمید که من برای بودن جای شما حاضرم چه هزینهای بدهم که با جانام برابر است. آهای شمایی که میتوانید به بهانهی سلام و خداحافظی آن دستهای بزرگ و سخاوتمند را بفشارید. شمایی که میتوانید توی آن چشمهای مهربان خیره بشوید... و اگر مرد باشید آن گونههای لطیف را ببوسید. شمایی که میتوانید با زبان خودش با او حرف بزنید بیتپق و بدون آن که لهجهتان مشخص کند که فارس هستید.
دارد تمام میشود. میشمارم ۱۰
قضیه از این قرار بود که؛ مثانه پر شده بود، ترس از خونی شدن ملافهها هم بود، یک چیزی هم ته ذهن ناخودآگاه به من میگفت که یک کاری داری و همهی اینها را بگیر و بیا تا شنیدن بوق آزاد تلفن، مثل آهنگ "بگو بگو"ی نامجو توی کافه گودو که دگرگونام کرد و دلام خواست ماهزاده و محمدرضا نبودند تا بتوانم دستهای تو را بگیرم و مثل زوجهایی که توی دود کافهها توی هم فرو میروند و به هم گره میخورند-تا هر جا که بشود- من هم دق دلی خودم را خالی کنم، همهی اینها من باب گفتن این جمله بود که تلفن وصل شد!
وعدهای نوبد که بخواهم وفا کنم. اما نمیدانم چرا فکر میکنم که تو خوشحال میشوی وقتی بیایی و این جا را باز کنی و بخوانی و من هی بگویم دوستات دارم و دلام بخواهد از نگفتهها حرف بزنم. و تو به روی من نیاوری. از اینکه دیشب بعد از شهروند با صبا چه حرفهایی زدیم و تا کجاها پیش رفتیم. صحبت سادهی با تو رفتن به نامزدی مازیار بود که گفتم باید به فامیل بگوییم که من و آراز با هم ازدواج کردهایم و صبا ذوق زده گفت من خیلی دوست دارم آراز پدرم باشد. من گفتم تو پدر داری و هر کدام از ما یعنی من یا پدرت اگر ازدواج کنیم باز هم پدر و مادر تو فقط ما هستیم و فکر میکنم آراز مثل یک برادر بزرگ است و دوستات است. و با هم بازی میکنید و درس میخوانید. گفت موافقام. بعد گفت بچهدار هم میشوید و من این بار ذوق کردم و گقتم بله. گفت من یک برادر کوچولو میخواهم. خندهام گرفته بود و در ضمن عذاب وجدان که تا چه اندازه میتوانستم رویاهایی برای این دختر ده ساله بسازم که واقع میشوند یا نه. بگذریم. دلام نمیخواهد حرف اینها را بزنم. اینها درونیترین حسهای من هستند که دوست ندارم روزی به خاطرشان بازخواست بشوم.
حالا الان که بیدارم، گمان نکنم که بخواهم بخوابم دوباره. صبا که مدرسه برود من لابد کتاب بخوانم یا چیزکی بنویسم یا.... بهتر باشد اصلن برنامهریزی نکنم که من و تو خودمان میدانیم چرا! کاش به من میگفتی دیشب چرا گرفته بودی...
بگم... مثل چی خابام نمیبره؟ خاستم بگم مثل پسرای تازه بالغ شده، دیدم خیلی جنبهی حشری زیادی داره. خاستم بگم مثل دختربچههای تازه عاشق، نچ نمیشه...زیادی رمانتیکه و به سر کچل من نمیآد. بذار بگم مثل خودم. مثل خود خودم دلام برات تنگه و خابام نمیبره. مثل کتری که آباش داره میجوشه، منتظره که یکی زیرشو کم کنه یا خاموشاش کنه. این روزا خیلی گریه کردم. خیلی خیلی. مثل کسی که غسل میکنه... نه این بهتره چون غسل مال بعد از یک عمله. من دارم تطهیر میشم ... تا بیام پیش تو. مثل گذشتن از یک نهر میمونه. مثل نوشیدن از یک آب گوارا. مثل اینه و قرآن بردن توی خونهی نو. مثل از زیر قرآن رد شدن روز کنکور. مثل ... مثل هیچ کدوم از اینها نیست. بیخابی کشیدن، نخوردن، ریاضت، گریستن... برای این که بگم من میدونم دردهاتو. من میدونم نگرانیهاتو. من شریکام با همهی اونا. ذستات رو به من بده
الان اومدی سرکار یعنی؟ یعنی وصل میشی؟ یعنی میخونی؟ (لعنتی چرا باز اشکام در میآد) میدونم که شاید امروز این جا نیای. اما فردا که میآی... شاید هم مثل همیشه دل کوچیکِ بزرگام تاب نیاره.
گرچه اگر نیای بخونی بهتره. دستام کند شده. دستام سرد شده. خودم خوب میدونم دردم چیه. ننوشتن. سخت نوشتن. هربار مثل یک گردونه که چرخیده و حالا زیر وزن سنگیناش میایست، من هم میایستم، زور می زنم و دوباره یک نیرو یک دست قوی باید هل بده. حالا هم زنگ زدم. باید روغنکاری بشم. باید تشویق بشم. باید به بهانهی این نوشتن اعتراف کنم. که من دوستات دارم. خیلی هم. اون قدر که نتونم بخابم. اون قدر که قبول کنم که تو من رو ببری زیر یک حباب شیشهای و آزادی من رو بگیری.
میبینی...دنیا را میبینی. چه طور میشود میان یک عده آدم بنشینی و آرام لبخند بزنی و به مزخرفات شان گوش کنی، مزخرفاتی که تا پیش از این زیباترین حرفهای روی زمین بودند و برای این حرف زدنشان جان میدادی، و نتوانی ، بخواهی و نتوانی که فریاد بزنی و بهشان بگویی من کسی را دوست دارم. کسی که از من دور است. و آن کس چرا نباید بنشیند رو به روی من، جای شما و از لبان غنچه شدهاش حرفهایی بیرون بیاید و من ذره ذره این واژهها را با لبان خودم بگیرم و بیایم تا برسم به آن غنچه - و میدانم که پیشترها این را گفته بودم اما چه کنم که وقتی حرف میزند کلماتاش را که دارند توی هوا میرقصد را همیشه تصور میکنم و میخواهم که بقاپمشان- و فریاد بزنم ای خداااا و خدا هم بکوبد توی دهانام و بگوید خفه شو که دهانات بوی الکل میدهد و این مکافات آن است که مرا پس میزنی و من هم ها کنم توی بینی خدا و بگویم بچرخ که من هم میچرخم تا ببینی چه از قدرت تو برتر است و پشیمان شود خدا از آفریدن عشق که تیشه به ریشهی خودش زد و من نخواهم که معشوقام را هیچوقت با خدا یکی کنم - مثل ادبیات فارسی بعد از شیعهگری که همهی معشوقها شدند خدا و عرفان تولید شد- معشوق من آن یگانه معشوقی است که تن دارد و روی تن صاف و پاک و معصوماش هم علامتی دارد که مثل هلال ماه است و هر قدر هم بخواهم بگویم که آن تکه ضریح مقدسام است یا نقطهی تولد دوبارهام یا که شراب الستی است که مستام میکند یا که نه هلال و بل بدر کاملام است توی قیر سیاه شب یا آن سبزینهای است که از آنجا از روی همان سینه روییده است و من میخواهم هر روز به آن برسم تا پر و بال بگیرد هیچ کدام نمیشود و من ناگزیر با همهی واژههای دنیا قهر میکنم که چرا نمیتوانند بگویند که من حالا، همین حالا چه حال دارم چه پرواز دارم و چه امید که تا چند وعده دیگر آن هلال را ببوسم و ببویم و با سر زبانام تَرَش کنم و آباش دهم تا نطفه جان گیرد.
چقدر باید بنویسم و بکوبم روی این کلیدها یا آن دگمههای ریز نقش که هر کدام را باید چند بار فشار دهی تا چیزی از تویاش دربیاید، الکن، شاید که بتواند اسکلتی را بسازد بی گوشت و خون و موی رگ بی لحن بی صدا بی لمس ، تا غنیمتی باشد برای قلب بی قرار من و او تا خسته نشویم تا زه را نزنیم از این زه کشیدنها و فرسوده نباید...
.
این خیلی احمقانه است که فرض کنم تو اینجا رو نمیخونی. پس اونی که مربوط به تو میشه زودتر مینویسم که بخونی و بری. چون بقیهاش مال خودمه. مال خودِ خودم. ببین ازت ممنونام. اول عصبانی بودم ولی گاهی آدما به شکل ابلهانهای نمیدونن کنششون منجر به چه واکنش بزرگی میشه. امشب من مال خودم بودم. مال خودِ خودم و خانوادهام. شب جمعهی خوبیه!
حالا دیگه برو
برای منی که به این چیزها معتقد نیستم، عجیب بود که امروز همان طور که تو با لحن آرام حرف میزدی و از گلشیری میگفتی و سبک خاص خودش، که داشت اخرهای عمرش به آن میرسید، بغض توی گلویام بود و نه برای لحن غمناک و آرام تو، که یک آن بود، آن "آن" که حس کردم یکی دارد از پشت توریهای کثیف و خاک گرفتهی پنجره مرا نگاه میکند و کور شوم اگر دروغ بگویم که گرمای نگاهاش درست روی پوست گردنام افتاده بود. وقتی نگاه کردم هیچ چیز جز باران نبود. باران و لطافت هوا و گرگ و میش غروب... بعد پشت سر تو، درست پشت سر تو، پرهیب سایهی گلشیری بود. به من بخند ولی بود. همو بود که بغضام ترکید. همانجا بود که میگفتی: بچهها باید ریشههای خودمونو پیدا کنیم. اگر داستاننویس خوب میخوای بشی باید برگردی به عقب و ببینی چه چیزی داری" و گلشیری خوب بود. و راضی و لابد داشت میبالید که " این پسر رو من تربیت کردم" و تو فرزند خلفاش هستی. من گواهی میدهم. و حالا، هنوز، هست...آن سنگینی که توی فضا هست. باورت بشود یا نه انگار روی دستام خم شده و میخواهد پشت دستیای بزند که" دختر جان برو که هفت گنبد همین طور با دهان باز مانده روی تخت، کنار بالشات."... چشم استاد، چشم رفتم. اما شما هم قول بده گهگاهی شبهای جمعه به دیدن ما بیایی. وقتی هستی بدجوری بوی داستان میپیچد توی مشاممان. و خوب جوری به خودمان میآوریمان.
.
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی که از تو میگویم
از عاشق
از عارفانه
میگویم
از دوست دارم
از خواهم گذشت
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو میکردم
من با سفر سیاه چشم تو زیباست
خواهم زیست
من با به تمنای تو
خواهم ماند.
من با سخن از تو
خواهم خواند.
ما خاطره از شبانه میگیریم
ماخاطره از گریختن در باد
از لذت ارمغان در پنهان،
ما خاطرهایم از به نجواها...
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوهای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذتِ نادر شنیدن باش
تو از به شباهت، از به زیبایی
بر دیدهی تشنهام تو دیدن باش!
یداله رویایی
یک روز را سرشار بگذرانی. سرشار از داستان از عشق از قصههای شب قبلاش، همان لالاییها. از صدای غشاغش خنده، غشاغش خندهی تو، تو که هنوز به زور یاد دارم صدایات را وقتی چشم در چشم بودیم. حالا می شود قدر لحظهها را فهمید. حالا برنامهریزی میکنم تا قدر لحظههایی که میآیند را بدانم. حالا می فهمام دوربین فیلمبرداری و دوربین عکاسی برای چه شدند نیاز انسان. نیاز من. نیاز حافظهی من. نیاز آن لحظهها که وقتی بروند کو تا بیایند. فکر میکردم با این تغییرات کم بیاورم. تا حالا که نشده. اگر هم کم آوردم مثل جاهای دیگر زندگی به چشم تجربه نگاهشان میکنم. امروز به یک ترکیب جدید و قالب جدید فکر میکردم. خوب است که تو هستی. برای همه چیز برای دل برای زمزمهی یک تصنیف قدیمی که تو درجا میگیری. چقدر همهی اینها را یک عمر کم داشتم. داستان را تمام میکنم و شب...شب عزیز... شب خوبمان
تو کی میری بعدی؟!
باید سنجید. حساب کرد. چرتکه انداخت. چه چیزی هست توی این درد و رنج ِبودن، که میچربد به آسایش ِ نبودناش؟
هی با توام... یکی یه زمانی بود اینجا پرسه میزد. گاهی حرفی میزد، دلخوشکن-اَک...تو اونو ندیدی...احیانن خودِ تو اون نیستی؟
کل مطلب اینه؛ دست و پا زدن برای بقا. بقا میتونه معانی زیادی داشته باشه از اون جمله است؛ داشتن کسی که با تو اس.ام.اس بازی کنه. اگر هم بازیهای دیگه کنه خوبه.
زیرنوشت: بازی برای بقا حیاتی است.
یاد اینجا افتادم. چه حوصلهای چه سگمستیهایی. چی شد همه... فکر کنم باید برگردم. دوباره برگردم. اینجا اتفاقهایی افتاده بود که میساخت. بعضیها نمیفهمند توی زندگی بعضی دیگر چه اثری میگذارند. اگر میدانستند که...
باید افکارم را جمع کنم. باید بشود که دوباره بنویسم. اینجا. هر کسی گوشهی دنجی میخواهد.
مردم از خوشی! این حالات غریب است میدانم من یک بیماریای دارم. غم تا آن اندازه غم باشد و خوشی الانم با یک تغییر کوچک در یک داستان، با شنیدن یک موزیک وحشتناک زیبا، با یه شات کنیاک تا به این اندازه دیوانه کننده باشد که بخواهم بروم توی کوچه و داد بزنم.
به واقع بیمارم!
ببین دوس نداشتم وقتی نفرتام گرفته بیام سراغاتها! اما خب یه چن خطی خوندم از قبلیهات بعد دیدم عجب خری هسّی که دومی نداری. ببین:
۱-جاکش هستی به چند سند معتبر. جاکش بودن خود به خودی که ایرات نداره، اتفاقات بعد جاکشی مث شوکران میمونه. میدونی اصل قضیه کردنه، آدما وقتی کردن دیگه یاد جاکششون نمیافتن، چیمیگم بعد از کردن آدما به کل عوض میشن. دور میزنن. تو همیشه پیچونده شدی. آره با.
۲- جندهای اونم به چند سند معتبر، اگه تعریف جنده رو خوابیدن با آدمای مختلف بدونی چه عاشقشون باشی و چه نباشی، و این خوابیدن به یک بار حداکثر دوبار و پرتاب کردن شون به قعر چاه، همون چاهی که میگه مندو "چرا اینقدر فرق میکند تاریکی با تاریکی" باشه، تو سردستهی جندههایی.
۳- خری و این آخری واضحه. کسی که یه چنین بلاهایی رو سر خودش بیاره واضحه که خره. چیه خوشخوشانات شد؟ چن بار سواری دادی و تو پوزت خورده. اونوخت نشستی مث این بدبختای عشقداریوش گفتی"وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود" لابد جراتشو داشتی سیگار رو دسات خاموش میکردی.
ببین واس تویی که اینا رو میخونی و منو می شناسی بگمات که برو حال کن که هرجارسیدی اساسی بگی فلونی جندهاست و جاکشه و اینا. حالم از تو هم بهم میخوره. از همهتون. کدومتون هسّین وقتی حنجرهام الان باد کرده داره پاره می شه که هقام بپره بیرون؟ کدومتون واقعن دلتون برام سوخته؟ ...آخ چه خرم من. اصلن چرا دل کسی باید بسوزه.
آرزوم این بود که مادر قحبه بودم. یه مادر قحبهی درس و حسابی و همین طور رابهرا چوب تو کونتون میکردم. فرو میکردم، میچرخوندم، اونقدر که خون میزد بیرون. آره! باورت نمیشد آدم مهربونی مث من که همیشه فدا میشه برا همه بتونه این قدر پست و وحشی باشه که چنین تصویرایی رو بسازه و حال کنه؟ تو خودت چی هسّی؟ وقتی منزجر می شی. وقتی عقات میگیره؟
نکنه اینجا هم از من میخوای واکنشام عادی نباشه؟...آخ لیقه، لیقه میتونم بفهمامات وقتی بدت میآد از آدما. از زنا. من از زنا متنفرم. از آدما. انزواتو میفهمام. عشقات به چیزها به میز به صندلی به یه تیکه سنگ به حیوونا. اشک امونمو بریده...نایی...نایی جان تو بگو تو که از سیارهای دیگر آمدی. براتیگان... براتیگان پیر دیوانه... براتیگان معلول مجنون مسلول محکوم...فردریک شوپن عزیزم...فروغ-اک نازنینام. دلم خواست یه پک عمیق حشیش رو بعد از قرمزی دور فیلتر کج و کولهای که از ماتیک تو افتاده روش... یادته اون شبا با هم میکشیدیم. تو روبروی من نشسته بودی فروغ با همون چشما از توی همون عکس. همون عکس که فکر می کردم تا مدتی که فقط مال منه. هنوزم فکر میکنم. یادته برام گفتی که یه شب خوابیدی بغل یه لندهور. آب شو ریخت توی تو. گفتی حالات بههم خورد. گفتی به من که آب لزج از روزنهات بیرون آمد وقتی به پشت خوابیده بودی و از میان چاک لمبرهات گذشت مثل یه کرم موزی راهشو پیدا کرد و روی ملافه نشست. همان وقت بود که مردک صدای خرخرهاش بلند شد و سیگار تو تازه تمام شده بود. حالت بد بود که رانهایت میمالید روی لزجی ملافه.کاریاش نکردی بلند شدی رفتی کنار پنجره همان طور لحت و عریان، الههوار. انگار آنجا بود که یک جرقههایی آمد به ذهنات:"من سردم است/ من سردم است و از گوشوارههای صدف بیزارم" وقتی گفتی صدف یاد آن آب لزج مرد افتادی که حالا لابد خشکیده بود روی ملافه. برگشتی. خوابیدی. صبح بیدار شدی. آشفته. موهایت پریشان. دست کشیدی دیدی مرد نیست. دهانات تلخ بود. زیرت یک لکه صدفی رنگ خشکیده بود و تو بیزار بودی.
پاسکاریه قشنگیه رفیق...دلام میخواست بودی، آبگوشتو میذاشّیم وسط، لوحها رو هم دورمون میچیدیم با همون رد لیبلها یا همون عرق سگیه خودمون.(وختی میگی آبگوشت، باس جور عرق سگیشو هم بکشی و فردینیسم) ها میگفتم...خیلی بات حال میکنم وقتی ایطوری بیپروا و راحت میریزی بیرون خودتو. کاش این نفرت از خود نبود. میدونی وقتی از خودت بدت بیاد حتا نمیتونی به کس دیگهای خودتو عرضه کنی. چه برسه به کسی که قبولاش هم داشته باشی. رفیق من تو رو قبولات دارم. ووپی گلدبرگ هم نیستم اما از خودم و بدنام بدم میآد. مخلصات بودم و هسّم. کی بهتر از تو؟ (فک نکنی مسّم و اینا باد معدهمه...میبینی یه ریزه عشوه بلت نیستم به مولا! یه چیزی که بشه ظریفتر کنم قضیه رو. اما حاضرم واست pimp هم بشم.)
۱۲ بود. با هم در دو طول و دو عرض جغرافیا، به استقبال ماه آتش رفتیم. چسبید!
بالاخره فهمیدم چه کسی پالومینو مولرو را کشت.
(الخاندرو سانز! جان عزیزت امشب بیا به خوابم. کامام را شیرین کن.)
یه کارتونی بود بچهگیهام؛ یه کیسهای بود توش عصارهي تنبلی بود. در خونهی هرکی میرفت معلوم بود که چی میشد. در کیسه رو باز میکردن و خونه میشد خونهی میس هاویشام و ...
حکایت ابلوموفِ روح من هم همینه. مثل پارسال، درست سر وقت اومده. اومده و توی سوراخ بین بالشام و دیوارم جاخوش کرده. منام کم نمیذارم براش. سرمو صاف میکنم توی اون سوراخ.
خیلی خوابم و گریهام میآد...
بسی نامردی و نامرادی و نامرامیاست، حالا که کسی جایی یافته برای حرفهایش، گیرم که من اینجا و تو آنجا، راندن کسی از جایی. باش. راحت باش.
یه دختری، یه ببری، یه مرد مسنی-همو که تو قرمز گوش میچسبوند به حرفای آدما- با اینا چه آشی میشه درس کرد؟
حالا بعدی؛ یه پریوش و یه راننده تریلیِ موبلندِ عارفمسلک...با اینا هیچکار نمیتونم بکنم. منو ول کردن همینطور دارن توی جادهها بیوقفه، توی سرما و گرما، همدیگرو میکنن.(حواسم پرت شد از دستام در رفتن. دیگه دیره!)
اِ...زکی! زرنگی؟ همهشو مقر نمیآم. فقط بت بگم یکی دیگه هست، مال یکسال پیش، جایگاهاش( location) تئاتر شهر-ه. عکساشو که دیدم سوختم.