تبليغاتX
قنطورس -
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس

اصلن نمی‌خواهم ادعا کنم که شبی یک بار شاید بخواهم بیایم و این‌جا بنویسم. اصلن. می‌خندی؟ بخند تو خودت هم از این حربه استفاده می‌کنی. یادت که نرفته؟ خب به من اجازه بده که خودم هم برای خودم این دام را پهن کنم. اما دارم فکر می‌کنم که وقتی دست‌ام برای خودم این قدر رو است، دیگر فایده‌ی این نمایش چیست... نمی‌دانم. آدمی است دیگر و غریب‌ترین شاه‌کار خلقت. باید آماده بشوم برای داستان هفته‌ی آینده‌مان خیلی دل‌ام می‌خواهد همان جلسه‌ی اول بخوانم‌اش. دوست ندارم از بقیه‌ی داستان‌ها تاثیر بگیرم. ام روز داستان ابر باران‌اش گرفته را که خواندیم. ک. گفت که چقدر خوب است آدم داستانی مثل این را بنویسد و بعد سرش را بگذارد و بمیرد.... دل‌ام گرفت. برای خودم که نه. می‌دانی که برای او.  همیشه این طورها می‌شوم دیگر... یعنی وقتی خودم محکوم هستم به فنا دوست دارم بقیه نجات پیدا کنند. بقیه بتوانند. الان توی اینترنت بودی. زنگ زدم. گفتی این جایی. من هم بلافاصله شیرجه آمدم این تو. اما نیستی. چرا؟ این شک و تردیدها چیست؟... به تر است فکرش را هم نکنم. می‌دانم اگر فکر کنم باز الان که با هم حرف می‌زنیم، طاقت که نمی‌آورم، یک چیزهایی می‌گویم و تو می‌گویی نمک می‌پاشم و این‌ها.

می‌بینی؟ انگار روان‌تر می‌نویسم. دست‌ام روغن‌کاری شده انگار، آن چرخ‌های ذهن‌ام هم. دارم به مردی زال فکر می‌کنم. داستان زال...----- الان آمدی، صبر می‌کنم ببینم به من محل می‌گذاری؟ عکس‌ات را عوض کردی... این‌ها همه یعنی چه؟ چراغ روشن، عکس تمام چهره‌ی جدید. روی لیست‌ام که می‌روم کامیار را هم روشن می‌بینم شیطان را لعنت می‌کنم و می‌خواهم که دوباره حرف‌ام را بنویسم که پیغام می‌دهی: janam فارسی می‌نویسم هیچی... ----- می‌گفتم. داستان زال پدر رستم و پسر سام نریمان همیشه برای من زیبا بوده و اسرارآمیز. می‌نویسم‌اش. باید یک بار از روی شاه‌نامه بخوانم‌اش. این طور که پیش برود با این  هجوم ایده به کلاغ‌ها نمی‌رسم... نه من اصلن داستان نویس نمی‌شوم.

فعلن همین... چرا دیگر جواب‌ام را ندادی؟ هنوز چراغ‌ات روشن است. هنوز پاهای‌ات توی عکس دراز رو به دیوار است و هنوز خیلی چیزها برای من سئوال می‌شود. رفتی... یعنی چه؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 23:1  توسط یک قنطورس  |