تبليغاتX
قنطورس - سُک سُک!
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس

قضیه از این قرار بود که؛ مثانه پر شده بود، ترس از خونی شدن ملافه‌ها هم بود، یک چیزی هم ته ذهن ناخودآگاه به من می‌گفت که یک کاری داری و همه‌ی این‌ها را بگیر و بیا تا شنیدن بوق آزاد تلفن، مثل آهنگ "بگو بگو"ی نامجو توی کافه گودو که دگرگون‌ام کرد و دل‌ام خواست ماه‌زاده و محمدرضا نبودند تا بتوانم دست‌های تو را بگیرم و مثل زوج‌هایی که توی دود کافه‌ها توی هم فرو می‌روند و به هم گره می‌خورند-تا هر جا که بشود- من هم دق دلی خودم را خالی کنم، همه‌ی این‌ها من باب گفتن این جمله بود که تلفن وصل شد!

وعده‌ای نوبد که بخواهم وفا کنم. اما نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم که تو خوش‌حال می‌شوی وقتی بیایی و این جا را باز کنی و بخوانی و من هی بگویم دوست‌ات دارم و دل‌ام بخواهد از نگفته‌ها حرف بزنم. و تو به روی من نیاوری. از این‌که دیشب بعد از شهروند با صبا چه حرف‌هایی زدیم و تا کجاها پیش رفتیم. صحبت ساده‌ی با تو رفتن به نامزدی مازیار بود که گفتم باید به فامیل بگوییم که من و آراز با هم ازدواج کرده‌ایم و صبا ذوق زده گفت من خیلی دوست دارم آراز پدرم باشد. من گفتم تو پدر داری و هر کدام از ما یعنی من یا پدرت اگر ازدواج کنیم باز هم پدر و مادر تو فقط ما هستیم و فکر می‌کنم آراز مثل یک برادر بزرگ است و دوست‌ات است. و با هم بازی می‌کنید و درس می‌خوانید. گفت موافق‌ام. بعد گفت بچه‌دار هم می‌شوید و من این بار ذوق کردم و گقتم بله. گفت من یک برادر کوچولو می‌خواهم. خنده‌ام گرفته بود و در ضمن عذاب وجدان که تا چه اندازه می‌توانستم رویاهایی برای این دختر ده ساله بسازم که واقع می‌شوند یا نه. بگذریم. دل‌ام نمی‌خواهد حرف این‌ها را بزنم. این‌ها درونی‌ترین حس‌های من هستند که دوست ندارم روزی به خاطرشان بازخواست بشوم.

حالا الان که بیدارم، گمان نکنم که بخواهم بخوابم دوباره. صبا که مدرسه برود من لابد کتاب بخوانم یا چیزکی بنویسم یا.... به‌تر باشد اصلن برنامه‌ریزی نکنم که من و تو خودمان می‌دانیم چرا! کاش به من می‌گفتی دی‌شب چرا گرفته بودی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 6:24  توسط یک قنطورس  |