تبليغاتX
قنطورس - بی خوابی‌های آخر
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس

انگار خودم هم نخواهم، خسته هم که باشم، روزگار طورهایی می‌چرخد که الوعده را به وفا رسانم. تا ده دقیقه‌ی پیش مشغول لب‌تاپ و برنامه‌ی شاه‌نامه‌ی فردوسی بودم. بیش‌تر هم برای خودم که شاه‌نامه ندارم و داستان زال را می‌خواستم. اما نشد که نشد. خسته‌ام. چشم‌هایم می‌سوزد، اما فایده‌ی خواب در ساعت پنج صبح چیست وقتی قرار است شش و بیست دقیقه بیدار شوی؟ پس آتش می‌کنم و می آیم این پشت. تصور می‌کنم که خوابی و قد بلندت را توی هیچ پتویی که اندازه‌ات نیست، پیچیده‌ای و سرت را هم زیر لحاف کرده‌ای. فکر می‌کنم اصلن اندازه‌ی استاندارد لحاف‌های دنیا، برای قد تو که قاعدتن هنگام خواب(برای تو خاب) باید از زیر گردن حساب شود، ولی چون سرت را هم زیر لحاف می‌کنی، پس تقریبن بیست سانتی هم باید اضافه‌تر داشته باشد؛ پیدا می‌شود؟! باید یک فکری کنم. جدی می‌گویم. خواب برای تو عزیز است (برای من هم) پس باید ابزارش هم بی‌عیب و نقص باشد.

داری خواب می‌بینی؟ چه می‌بینی؟... تو مثل من هراس نداری. خیلی خوب است. این روزها هر امکانی را بررسی می‌کنم که نکند مانعی باشد سر راه رسیدن‌مان. و می‌دانی که زیادند. مشکلات تو که حل بشوند، تازه اول مشکلات من است. بعد هم سختی کار. که این دومی برای‌مان شیرین است. نه؟... احتمالن دارم هذیان می‌گویم. خیلی گیج خواب‌ام. باز خوب است که می‌شود تا دو یا سه بخوابم. یک فکرهایی توی سرم هست. برای چهارشنبه و پنج شنبه. مراسم گلشیری هم که نباشد، روز جمعه را هم می‌توانم با تو به برنامه اضافه کنم. اول زنگی و خلخال، بعد طرح داستان زال و بعد کلاغ‌ها. کاش می‌شد همه به چشم بر هم زدنی تمام شود...کاش. کاش این جا بودی....کاش این نوشته این قدر پرت و پلا نمی شد تا وقتی می‌نشینی پشت میزت و قنطورس را باز کردی، ارزش یک بار خواندن را داشته باشد چه برسد به دوباره خواندن... من به چشم تکلیف نگاه‌اش می‌کنم. همین. یک جور گزارش کار... گزارش کارهایی که نکردم! و گزارش از قلب‌ام. همو که به تو سپردم‌اش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 5:6  توسط یک قنطورس  |