تبليغاتX
قنطورس - حال من خوب است
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس

ماه رفت بخوابد. وقتی این جاست و تنها-ایم خیلی آرام‌ام. یک چیزی دارد که آرام‌ام می‌کند. شاید به دلیل نگاه‌اش است. این که قضاوت نمی‌کند. این که مثلن ام‌شب خیلی راحت به او گفتم که می‌خواهم شلوارم را دربیاورم و ناراحت شد که این گفتن دارد و چرا از او می‌پرسم و گفت اگر راحتی تی‌شرت و شورت‌ات را هم دربیاور! خیلی داشتن چنین دوستی غنیمت است. حتا اگر دیگران آن طور نشناسندش. مهم من هستم که می‌دانم چه گوهری دارد. مثل تو. مهم من هستم که می‌دانم تو کی هستی و چی هستی. هر قدر هم دیگران به ارتباط ما شک کنند. چه فیزیکی و چه روحی. مهم من و تو هستیم که می‌دانیم چه خبر است. من می‌دانم که بیایی ممکن است گاهی بد اخلاقی کنم. دارم از حالا با آن روی خودم مبارزه می‌کنم. به خودم می‌گویم که آهای! قرار نیست هر چه تو خواستی همان شود دختره‌ی لوس و ننر... ما به هر حال از دو هویت جداییم هر قدر هم فکر و ذهن و قلب‌مان به هم نزدیک باشد. و تو را آن طور که هستی می‌خواهم. همین طوری. بله همین طوری که الان ساکتی و یک پای‌ بلندت را روی پای دیگر انداختی و کمی قوز کردی و داری این‌ها را می‌خوانی. و هم‌کاران‌ات هم دور و برت هستند. آهای سلام! با شما هستم خوش بختانی که روزانه هفت ساعت را پیش دلبر جانان من می‌گذرانید و نمی‌فهمید چقدر بخت‌تان بلند است و نمی‌فهمید که من برای بودن جای شما حاضرم چه هزینه‌ای بدهم که با جان‌ام برابر است. آهای شمایی که می‌توانید به بهانه‌ی سلام و خداحافظی آن دست‌های بزرگ و سخاوت‌مند را بفشارید. شمایی که می‌توانید توی آن چشم‌های مهربان خیره بشوید... و اگر مرد باشید آن گونه‌های لطیف را ببوسید. شمایی که می‌توانید با زبان خودش با او حرف بزنید بی‌تپق و بدون آن که لهجه‌تان مشخص کند که فارس هستید.

دارد تمام می‌شود. می‌شمارم ۱۰

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 4:10  توسط یک قنطورس  |