تبليغاتX
قنطورس - یاد باد آن روزگاران، یاد باد...
شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس

بیدارت نمی‌کنم... نه دل‌ام نمی‌آید. فردا که زنگ بزنی توی هپروت خواب و بیداری می‌گویم‌ات که این جا نوشتم. که از حمام آمدم و با حوله نشستم روی مبل، عینک عاریه‌ی مادرم از همان موقت‌ها را برداشتم و ... دوش بالا بود. پس تو آخرین بار رفته بودی. با هم بودیم؟ فکرم کار نمی‌کند. داستان، نبودن تو، پولِ لعنتی، اسباب‌کشی، افسرده‌گی همیشه‌گی زمستانی که دارد سراغ‌ام می‌اید، نفرتی که دنبال‌اش دارد و ... همه با هم هجوم می‌آورند. می‌دانی که- حالا راحت‌تر می‌گویم می‌دانی چون نه تنها می‌دانی و دیده‌ای بل‌که لمس هم کرده‌ای- عادت هم ندارم از این چیزها رد شوم، تحلیل نکرده دست‌کم. مدام به خودم می‌گویم" خب سه ماه به ادبیات فکر نکن" و می‌بینم عاقلانه است که یکی از آن همه مشکل موقتن پاک شود، اما می‌دانم نمی‌شود. امروز میان خواندن بقیه‌ی سیاهابِ اوتس و جمع کردن خانه، سیاهاب را انتخاب کردم، نه از تنبلی(شاید هم تنبلی) دل‌ام لک زده بود برای دراز کشیدن و خواندن و زبان زدن به سر انگشت سبابه و ورق زدن و کشف چیزهایی که یاد گرفته‌ام. من می‌دانم که با تو از نوشتن و خواندن دور نمی‌شوم. تو مثل سوزن و نخی که مرا دوختی به زندگی. یک نشاط و یک استغنا. بی‌نیازی به دیگران. راست‌اش را بگویم؟ حتا به خودت. الان دروغ است. الان بیش‌تر از هر چیز برای چشم انداز کتف‌هایت، وقتی از پشت گردن نگاه‌ات می‌کنم و دست‌هایم آن قدر محکم دور تو فشرده شده‌اند که انگار هر آن است که لیز بخوری و بروی. الان نیاز دارم. دی شب هم نیاز داشتم. شاید برای این‌که دست‌ام را مثل هر شب جایی بند کنم که بدانم هستی. می بینی بی‌نیازی‌ام را!... نه من خیلی تب تو را دارم. هنوز خیلی و کاش هم بماند.

می بینی ؟ نوشته‌ی من هم روح ندارد. خودم می فهم‌ام. با این که دل‌ام برای‌ات می‌تپد، ولی می‌دانم که خیلی وقت شده که دست‌ام روی این کلیدها نرفته. من خودم را می‌بخشم، تو را می‌بخشم، دنیا را می‌بخشم. باور کن رنجشی در کار نیست. من هم تو را گول نمی زنم. یعنی این ساعت، ۴ صبح، دیگر جایی برای گول زدن نیست.

کاش بودی... کاش بودی و با هم فیلم زندگی ترومن کاپوتی را می‌دیدیم. این فیلم دیدن‌هامان خیلی به من می‌چسبد. یک جور برآورده شدنِ آرزوهایی از جنس ارزوهای دخترانه است. با هم خواندن، دیدن، گوش کردن، گریه کردن و خندیدن. همه چیز از نوع "باهم"‌اش انگار برای‌ام تازگی دارد. لابد چون توی آن ده سال هم این با هم بدون را درک نکردم. بگو... پس برای همین است که این قدر فیلم و کتاب به دیگران می‌دهم...برای همین است که برای داستان و فیلمی که همه با هم توی خانه‌ام بخوانند و ببینند جان می‌دهم.( ببین، اگر فکر می‌کنی دارم پرت می‌گویم... بگذار این را بیرون از پرانتز بگویم) پرت نمی‌گویم. دارم از چیزی که بغض توی گلوی‌ام می‌آورد فرار می‌کنم. مثل پای تلفن که این دو روز شنیدن صدای‌ات کلافه‌ام می‌کرد و در تمام مدت حرف‌ها را توی هم می آوردم که ... ول‌اش کن. روح را که نمی شود پنهان کرد. تو خودت خوب می‌دانی که قصه‌ی مهشید و هامون می‌تواند درست نباشد، خوب می‌دانی که لزومن ابراهیم‌وار نباید کسی را که دوست داری قربانی کنی. و می‌دانی که دوست‌ات دارم. خوب می‌دانی. می‌دانی که دارم می‌جنگ‌ام. و منتظرم. و تمام می‌شود این برزخ(گرچه که برزخ هم باشد دوزخ هم باشد ولی با هم باشیم نوش است به کام).

فکر می‌کنی حالا چه می‌کنم؟ می‌خواب‌ام؟ نوچ! می‌خواهم خانه تمیز کنم. می‌خواهم به خانم مقدم بگویم نیاید. می‌خواهم فردا شعر مسافر سهراب را من بخوانم که تو بیایی و حیات نشئه‌ی تنهایی ِ ما بشود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 4:17  توسط یک قنطورس  |