<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title> قنطورس</title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/</link>
<description>شیهه‌های مستانه‌ی یک قنطورس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 09 Nov 2009 03:37:20 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چرا حالا...</title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;حالا من باید بگویم ممنون از صبح زیبایی که با خواندن کلماتت زیباتر شد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;برایت تعریف کنم از پسری که حالا ار.یب را می‌نویسد. از وقتی که عاشق بود و ما به او می‌خندیدیم. از شبی که با زحمت بلیت تیاتر بیضایی را که اسم‌اش یک اسم درازی بود که حفظ کردن‌اش کار حضرت فیل است،مجلس شبیه در ذكر مصائب استاد نوید ماكان و همسرش رخشید فرزین، بگویم که از وقتی نشستیم پسرک گوش‌هایش را گرفت و چشم‌ها را هم و زیر لب با آنیتایش حرف زد و زد و زد و زد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;الغرض، کار دیشب من پربی‌شباهت نبود. صدای گرفته‌ی دی شب تو که پرسید چه می‌کنی بعد از تلفن، مرا به فکر برد. یعنی نمی شود من هم مثل تو، درست مثل تو این دستگاه را خاموش کنم و دل بدهم به کار این بود که رفتم و ایمیل آن اقا هم که آمده بود و بعد... تو می‌گویی با خودت حالا مگر چه کرده. فکر کن عادت بوده همه‌ی این شب‌ها که تا تنهایی نیمه شب کنار این دستگاه و خواندن خواندنی‌های دیگران سپری شود... دیوانه‌گی‌ها زیادند من و تو کم دیوانه‌گی نکردیم. اصلن تو بگیر همین دوباره‌گی. این صبح سرحال و آفتابی را من هر کار کنم انگار به قدر تو و نوشته‌ی تو رنگارنگ نمی‌شود. بروم به‌تر است. بروم برسم به داستان تا بل‌که از آن طرف خوش‌حال کنم دل کوچک و عزیزت را.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 03:37:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;حالا صورت ساده‌ی بوسيدن از من دور است &lt;BR&gt;حالا باد می‌آيد، باران می‌آيد &lt;BR&gt;و به گمانم کسی از راهِ گل سرخ خواهد آمد، &lt;BR&gt;نمی‌دانم، بطور قطع و يقين نمی‌دانم، &lt;BR&gt;دير و زودش را ترانه‌ئی بايد &lt;BR&gt;يا چيزی که شما تحملش می‌ناميد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;FONT size=1&gt;سید علی صالحی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;بیا کاری کنیم. کاری که این وقت‌ها را بگذراند. کاری که از یادمان نرود. می‌دانی آدم‌های فراموش‌کار را. نسیان را و ... تمام عمر با عشق زنده بودم. با تپش قلب‌ام. فردا می‌روم کتاب فروشی، هر کتاب‌فروشی باشد کتاب فروشی‌ای که یک سی‌دی داشته باشد سیاه باشد و روی‌اش نوشته باشد نشانی‌ها، صدای خسرو شکیبایی را پخش کنم لای تار و پود پرده‌ها و میان صفحه‌های کتاب‌ام. باید عشقی قوی را، خیلی بیش‌تر از همیشه تجربه کنم. تو بگیر تحقیقی میدانی برای رمان. برای آدمی که دارد سر به جنون می‌زند. برای آدمی، آدم‌های کیم‌کی‌دوک-وار همان‌ها که چنگک می‌اندازند تا عمق میان پای‌شان. همان‌ها که هیچ وقت سرنمی‌اندازند پایین تا مثل همه بروند و بیایند و زندگی کنند هر قدر ظاهرشان موجه باشد از دید آدم‌های مثبت و پنددهندگان ِ ظاهرن خوش‌بخت. پوسته‌ی رویی را که برداری چیزی می بینی که تنها یکی است برای یک زندگی که یک بار رخ می‌دهد. این طور وقت‌ها قدرتی مافوق تصور تصور حتا خودم، حس می‌کنم. انگار پوست‌ام را باز می‌کند و می رود توی روح‌ام. مثل وقت‌هایی که تیغ را می‌گذاشتم روی پوست نمناک و کف آلود سرم و می‌کشیدم... خرررت و می‌خندیدم. توی آینه. با خودم حرف می‌زدم. مثل وقت‌هایی که دست‌هایم میان پاهایم بود. مثل بازی. داستان. فیلم و هر چیز دیگر و خودم را دوست داشتم. حس ناب آزادی.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;فردا می‌روم یک کتاب‌فروشی، هر کتاب‌فروشی‌ای که سی دی سیاه نشانی‌های سیدعلی صالحی را داشته باشد و یاد مردی شاعر می‌افتم که دوست‌ام داشت و یک روز با من توی آن اتاق تاریک عشق ورزید و شعر سید را با هر بوسه برایم خواند و  بعد که وقت سیگار در انتهای رخوت‌ناک همآغوشی بود داستان پرده‌ی نارنجی را برایش خواندم... او نفهمید و من فردا دیگر نبودم. همان‌وقت من آن آدم کیم‌کی‌دوک بودم. با موهای از ته زده شده و چشم‌های درشت سرمه‌کشیده که وقت عشق‌بازی دور آن‌ها مه‌دودی خاکستری پخش شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;فردا می روم کتاب‌فروشی...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 18:07:01 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>promise</title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;من سر قول‌ام هستم. تا ابد تا همیشه.* من آدم نگرانی هستم و می‌دانی. شب هم خوابم نمی‌برد. باید فکری می‌کردم. دستم به داستان هم نمی‌رفت. فقط خواسته بودم این حداقل&quot;چیز&quot; بین ما بماند. باز هم اگر فکر می‌کنی برای این یکی هم قاعده و قانونی بگذاریم. بگو. دست‌کم این خاصیت را دارد که نگران نمی شوم(یم) چون من که همیشه هستم...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;*این را باز نوشتم تا ثبت بشود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 08:55:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اسفار عاشقی-1</title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی حرف‌ها دارم که بگویم و بعد بروم سراغ کاری که کار من است. دیگر فهمیده‌ام بعد از این همــــــــــه سال که من آفریده شده‌ام برای کاری. من امروز دوباره از نو عاشق شده‌ام. من امروز دوباره از نو زاده و من از امروز دوباره باز همه چیز را از خودم تا زندگی می‌سازم. این‌ها را صبح وقتی آفتاب افتاد رویم تا از چرت بعد از سحر با رخوت و سادی‌ناکی بیدار شوم به خودم گفتم. و این‌جا برای تو ایه‌هایی از آن را می‌نویسم. تا بدانی. تا بخوانی. تا تو هم بسازی. با هم بسازیم که من و تو با هم به هم پیچیدیم و کارستان‌ها کردیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;امروز کمی هم نگران‌ام. طبیعی است. امروز برای امروز بودن‌اش و برای سرنوشت مشترک همه. اما نه آن قدر که تو را دل‌خور کنم. امروز اما گوشه ی چشمی به خبرها هم دارم. و تمام قد این‌جا می‌نشینم برای نوشتن. نوشتن از یک عشق. از این‌که چه طور شکل گرفت. از این‌که تا کجا رفت. فعلن نمی‌خواهم فکر کنم سرنوشت‌اش چه بود و چه خواهد شد. مال یکی خوب است و مال کسی بد. بگذار بدی‌ها را بنویسم تا باطل‌السحر شود و خوبی‌ای که به جا می‌ماند نه روی کاغد بل روی پوست و تن من و تو بنشیند. ثریا و ارس بگذار ناکام بمانند. بگذار روی دیگر سکه ی من و تو باشند. بگذار دفع بلای ما باشند. این طوری به‌تر است. نه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;این یک ماه سخت‌ترم کرده. خیلی سخت‌تر. آن قدر سخت که بتوانم یک ماه و اندی دیگر تو را نبینم و محکم باشم. فکر می‌کنم مرد من رفته است جنگ. کارزار زندگی. فکر می‌کنم رفته است تا رویا بسازد برای من. و من چه صبور و چه نجیب در سکوت منتظرش می‌مانم. برای‌اش نامه‌هایی می‌نویسم از بوی گل و نم هوای این‌جا. کفش‌های‌اش را جفت می‌کنم و لباس‌های‌اش را نوازش می‌کنم. اما سرسخت‌ام. آن قدر سخت که شکستنی در کار نباشد. و همه زیر سر آن امیدی است که او به من می‌دهد. هر چند دور. و همه از ایمانی است که من به او دارم. و همه فکر روزی است که آرام خودم را در آغوشش جا کنم تا ابد. تا وقتی دیگر نای نفس نباشد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 06:52:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;مثل فردای بیماری و بدن‌درد انگار نقاهتی مانده باشد قرار است بماند تا چند روز و خودش کم‌کم پاک شود، یک ته غمی هنوز مانده از آن‌که چرا همه چیز آن طوری که می‌خواهیم نیست و حمید هامونی‌اش که گفته بودم و اما حالا سعی می‌کنم فکر نکنم. فقط بیایم تا صبح به خیرت را این جا بگویم و بگویم که امروز روز دیگری شده با بوسه‌ی دی‌شب و هوا چه لطیف است و موسیقی چه دل‌چسب. اما این که جای تو خالی باشد همیشه هست و همه جا. خیلی بی‌تاب می‌شوم برای خواندن از تو و حس و حال تو. باید از چیزی که هست،&quot;چیز&quot; همان که زیاد به آن پرداخته‌ایم و اما کم می‌دانیم هنوز و کم می‌شناسیم‌اش بگویم. یعنی بگویم باید بیش‌ترین استفاده را کنیم از &quot;چیز&quot; از امکانات‌اش. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;امروز روز خوبی می‌شود این را از همین نسیم که می‌نشیند روی پوست و صدای به هم خوردن برگ‌های پشت این پنجره می‌شود فهمید. از نیم فاصله‌هایی که با وسواس و دقت می‌گذارم شان میان حرف‌ها.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;*کی‌برد مرا که یادت هست دگمه‌ی شیفت‌اش چه گیر دارد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 06:14:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>دیگر مرگ را و جنون را تفاوتی نمی‌کند کدام را یکی بر شانه‌ی راست و دیگری بر شانه ی چپ می بینم باز هم تفاوت نمی کند کدام به کدام صدای زنگ کوتاه می اید و خوبی؟  بله ممنون را که می‌گویم می ترکم جانم را از روزنه ی چشم ها بیرون می‌کشم. چیزی نمی بینم. دروغ نمی‌خواهم بگویم اما گفتن این که حالم خطرناک شده حالم می ترساندم مرا ضعیف تر می‌کند دیگ ر چیزی از من باقی نمانده نمی دانم دیگر حتا چرا این ها را می‌نویسم. شاید برای این که سئوالی باقی نباشد صدای آن اسپری رنگ توی اژانس شیشه ای می اید چند روز است و من یاد لحظه ی شهادتین می افتم. من قسم می خورم که از هیچ کس کینه‌ای به دل ندارم. مسبب این بدبختی خود من هستم. شاید نباید هیچ وقت ختکان می خوردم شاید نباید به هیچ نامه ای پاسخ می دادم شاید نباید هیچ چیز را باور می کردم شاید چه می شد اگر من حالا این جا گریه کنان روی این صندلی این کلمات را نمی نوشتم چه می شد چه باید می شد چرا آه نمی کشم چرا نفرین نمی کنم چرا خودم را خلاص نمی کنم چرا نشسته ام و دارم ارام ارام سنگ ریزه و خاک از روی جایی که قرار است مدفن من باشد برمی دارم چرا سرعتم را بیش تر نمی کنم چرا این خودازاری از کجا می اید. چرا هیچ کس نیست چرا هیچ کس میست چرا کسی صدایم را نمی شنود چرا همه چیز سر جای خودش است الا من الا من چرا همه سالمند الا من خدایا کی یک چیزی اگر بالای سر من است همان مرگ همان جنون چرا عجله نمی کنند </description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 09:32:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حرفی نیست</title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;باشد. دوربرگردان به همان جای اول که آمدیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;اما&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;چند تصویر را برایت یادآوری می‌کنم. قبل از آن برایت بگویم که چرا گاهی شک می‌کنم. تردید از آن‌جا برمی‌خیزد که در تعریف ثابتی که هر کس در ذهن و یاد و خاطره و تجربه‌های خود از یک مفهوم دارد هنگام مواجهه‌ی عملی با آن شاهد یک فرآیند پارادوکسیکال شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;در برخورد با واژه- و البته معنای وسیع- عشق میان نظرگاه من و تو احتمالن دره‌ی عمیقی است یا همان برخورد متضاد نام و مفهوم است و تا عمل‌کرد. بیا کمی علمی وارد قضیه شویم. تو فردی آکادمیک هستی و من هم دارم تلاش می‌کنم وارد جرگه‌ی شما شوم. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;عشق و تعریف آن را نقطه‌ی A درنظر بگیر. یعنی آن‌جاست و هر چه خاصیت بر آن سوار بشود بالاتر می‌رود. یعنی تا این حد نسبی است. فرض کن عشق الهی و فنا آن مرحله ی آخر باشد. تو می توانی بسنجی که کجای این نردبام نشستی؟ من را می توانی روی کدام پله ببینی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;حالا تصاویر:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;زندگی پنهانی و مدام فرار کردن از همه چیز و همه‌کس آن هم وقتی گناهی نکردی. تو تنها عاشق شدی همین.&lt;BR&gt;معنای نشمه و نشانده را برایت می‌گویم ولی خار خار مدام توی ذهن از یادآوری این واژه و مفهوم‌اش و مصداقش.&lt;BR&gt;دل‌تنگی. این سئوال را به من جواب بده: &lt;BR&gt;چرا از دو سه ساعت دیر کردن من برای بودن پیش خودت شکایت داشتی اما حالا می‌توانی دو سه هفته از من دور باشی؟!&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;قبض خداتومنی تلفن‌ها&lt;BR&gt;رفتن سینما و مهمانی و جلسه و مراسم ادبی و این‌ها بدون هم&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;و...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;می‌دانی یکی از خاصیت‌های عشق است نامحدودی. عشقی که ببندیش و توی قفس بگذاری‌اش و دورش خط بکشی دیگر عشق نیست. تعریف را باید عوض کنی آن‌وقت. بعد حکایت نشاند و نشمه می‌اید.. که آن هم تاریخچه دارد. تاریخچه‌اش این است که مردان زن‌دار، که می‌خواستند به هر ترتیبی زن‌شان را داشته باشند و در ضمن یک رختخواب گرم و داغ، توامان. رخت‌خواب را می‌نشاندند و پولی هم خرج‌اش می‌کردند تا نپرد. از زن شان هم مثل سگ می‌ترسیدند. خب بچه داشتند و هر چه. اما این توجیهی برای حرکت شان نبود. توی ادبیات خودت که دیدی توی داستان‌های گل‌شیری مثلن این آدم‌ها ضعیف و بزدل‌اند.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;من حرفی ندارم. این از من. برنامه این است: من برمی‌گردم تهران و تو دو هفته یک بار می‌ایی که&quot;&lt;/STRONG&gt;آن وقت می‌شود گفت که شب جمعه و خود جمعه را عشق است.&quot; &lt;STRONG&gt;اما فکر می‌کنی خودت با این نمط زندگی راضی شوی. چیزی که من از تو می‌شناسم این نیست. باز هم حرف می‌زنیم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن. من یک بار گفته‌ام ساعت شش و نیم از خواب بیدار می‌شوم. لزومی برای دروغ‌گویی نیست.&lt;BR&gt;این شوخی منشاء خیر بودن مرا خیلی اذیت می‌کند. خیلی. چون احساس می‌کنم اصلن نمی فهمی چه بر سر من آوردی و حالا داری باهاش سرگرم می‌شوی. ممنون.&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 11:32:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;ساعت شش و نیم بود. حالا هشت. بعد می شود ده و دوازده و دو و همین طور دوتای بالا می رود تا بشود باز دوازده. می‌نویسم. یک بند و بی‌نفس. می‌نویسم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;ح خوب می‌دانست که وقتی جان علی را قسم بخورم دیگر ردخور ندارد. ساکت می‌شد. از علی خوشش نمی‌آمد. شاید چون من از کریس تال خوش‌ام نمی‌آمد. خوش نیامدن من برای لوس بودن و نچسب بودن او بود اما ح علی را دوست نداشت درست به دلیل این که می‌دانست چقدر من علی را دوست دارم. حالا دیگر علی برای من رنگ‌اش عوض شده از همان روز. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;زندگی بازی است. بازی‌ای که بعضی خوب بلدندش. یعنی کسی هست که از من متنفر است اما فحش نداده تا حالا. توی دل‌اش چرا. حتا آرزوی مرگ مرا کرده. نقابی بر چهره دارد و حال مرا و دخترکم را می‌پرسد برای‌مان سوقاتی هم آورده. او بازی را خوب بلد است. نقاب را درست بر چهره زده. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;سرم گیج می رود این سیگار اول صبح است. سیگار ساعت شش و نیم است. نباید بترسم. نباید بترسم از مرگی که ممکن است این حال و هوا برای‌ام هدیه بیاورد. من شاید مثل آن مبارزی باشم که دوست دارد در میدان جنگ بمیرد نه در تخت‌خواب. من شاید پشت این صفحه کلید قلبم از حرکت بیفتد. نباید بترسم. باید آغوشم را یاز کنم. آغوش من گرم و نرم است و اماچه خالی... باز گریه‌ام می گیرد باز سرم گیج می رود. خودم را جمع و جور می‌کنم. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;باید سکوت را یاد بگیرم. باید داستان شیخ صنعان را یک بار دیگر بخوانم. باید بفهمم که او چرا تا حضیض رفت و نتیجه چه بود. باید بفهمم که چرا من تا این حد خرد شده‌ام. باید ببینم که چرا هیچ کس نیست. باید ببینم که چرا کسی هست و دخترکی و من نمی بینم‌اش. باید یادم بیاید ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;دو روز در زندگی من فاجعه بودند. روزی که دو نفر از عزیزترین‌ها را بدرقه کردم و ازشان دل کندم. پانزده بهمن ماه هشتاد و شش و اول مهر هشتاد و هشت. اولی به ساعتی نکشید که برگشت و دومی حالا یک ماه و ده روز است که رفته و انگار خیال برگشتن ندارد. و من دارم اولی را به پای دومی قربانی می‌کنم. این‌جا تنها یک قربانی است این را باید بفهمم. آن قربانی منم. می پذیرم و به قربان‌گاه می‌روم.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;فکر می‌کنم باید یک حدی باشد. یک نهایتی. نهایت من کجاست؟ خیلی دور است. یک چیزی دارد در من نطفه می بندد. یک گره‌ای. چیزی نمی‌دانم. شکل ظاهری‌اش چرکین و دردآور است. همراه با گریه‌های دائمی و حالا که تنهای مطلق هستم با صدای بلند. هق هقه‌هایی که جگر خودم را می خراشد. جگر را زخم می‌کند. تصویر تمام این نوشته‌ها و دگمه‌های صفحه کلید از پس یک پرده. انگار که دیزالو شده باشم من با این کلمات. هیچ‌کدام مفهوم نیستیم. نه من نه کلمات. سرم که پایین است شیشه‌ی عینک کاسه‌ای از اشک می‌شود. کاش کسی پاسخی برای من داشت. کاش کسی درمانی داشت. کاش کسی بود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;پس کجاست آن ترازوی متعادل زندگی من. چرا حالا مدت‌هاست فقط کفه‌ی غم و سختی و مشکلات پایین نشسته. باور نمی‌کنم که دیگر هیچ وقت شادی را ببینم حس کنم. زمانی بود که می رقصیدم. زمانی بود که می‌خندیدم. حالا رها شده‌ام گوشه ای ...من می‌خواهم بمیرم ای خدایی که آن بالا نشسته‌ای... دیگر خسته‌ام. من را دنبال چه ماموریتی فرستادی که نمی‌دانم که دیگر نمی‌توانم؟ سنجیدن انتهای توان و قدرت مخلوق‌ات؟ چرا من؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 04:50:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پس گرفتی؟!</title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-100.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;دارم فکر می‌کنم و اشک می‌ریزم و می‌نویسم. دارم سه کار را با هم می‌کنم. پسرخاله‌ای داشتم. فارسی بد حرف می زد. یک دانشگاهی توی انگلیس توی برایتون درس خوانده بود که وقتی ما لندن زندگی می‌کردیم اخر هفته‌ها شنبه و یک شنبه می‌آمد پیش ما و من ازش می‌ترسیدم چون داستان‌های ترسناک تعریف می‌کرد و من بچه بودم. سال‌های بعد وقتی ما امدیم ودرس او هم تمام شد و مثل خیلی‌های دیگر نخواست که بماند و برگشت تا زن بگیرد غوغایی در خانواده به پا شد چون: در یک مهمانی یکی از خانم‌های دور فامل را دیده بود که یک بار ناموفق ازدواج کرده بود و ده سال بزرگ‌تر از خودش و پا توی کفش که می‌خواهم و مادر من آن وقت پیش خاله‌ام پادرمیانی کرده بود که می‌گفت باید از روی جنازه‌ام رد شود و این‌ها. مادرم گفته بود این عشق است و تو در مقابل‌اش شکست می‌خوری. خودت را خراب نکن. همراه باش و خاله‌ام که خب از مادرم ده پانزده سالی بزرگ‌تر بود زیر بار نرفت. لقمان با زهرا ازدواج کرد و شهاب و نسیم هم به دنیا آمدند. نسیم چشم‌های آبی زیبایی داردو خاله‌ی من تا لحظه‌ی مرگش از آن‌ها یاد می‌کرد و می‌گفت خلف‌ترین بچه‌اش و بهترین عروسش و زیباترین نوه‌هاش. یادم می‌افتد که توی همان بچه‌گی با ولوله‌ای که به راه افتاده بود من طرف زهرا و لقمان بودم. بچه‌های دیگر فامیل هم همین طور. روز عروسی شان کلی عروس و داماد را ماچ باران کردیم و اجازه دادند همه‌ی ما بچه‌ها با ماشین عروس با عروس و داماد به خانه‌شان برویم. و آن اولین بار بود و آخرین که من سوار یک ماشین عروس شدم و بوی خوبی داشت.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;برای علی که تعریف کنی یادش می‌آید که &quot;پی‌سی&quot; برای اولین بار به خاطر او حاضر شد عددها را از یک تا سه بشمارد و بگوید چاهار و ... من می‌دانم هر بچه‌ای به حکم پاکی و معصومیت‌اش طرف‌دار عشق است. ما آدم بزرگ‌ها هستیم که نمی فهمیم. ما آدم بزرگ‌ها هستیم که متوجه نیستیم چه چیزی را داریم خراب می‌کنیم. به اب و آتش می‌زنی جایهای دیگر اما این‌جا نه. لابد چون منطقی نیست. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;خیلی رفتارها را در تو تحلیل کردم. واقعن نمی‌دانم چرا دارم این قدر سعی می‌کنم و تحقیر می شوم. شاید یک مبارزه است. امروز دراز کشیده بودم رو به اسما و از لای پلک‌ها به ابرها نگاه می‌کردم. من فکر می کردم دلم می‌خواهد یک چیزهایی را به تو بگویم. یک لحظه شد که فکر کردم دیگر هیچ انرژی برای من نمانده. یک لحظه گفتم چرا جواب من را نمی‌دهد. می‌داند من از ارتباط مجازی بی‌زارم. با این‌حا دارم خودم را مجبور می‌کنم. چرا جوابم را نمی‌دهد؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;حالا می پرسم که چرا این طور می‌کنی؟ چرا حرفت را پس می‌گیری؟ و ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;خسته‌ام خسته فکر کردم امروز استراحتی می‌کنم. نشد بدون تو خوب نبود و حالا می‌آیم و برایم هدیه می‌گذاری بعد از دیشب؟ بلافاصله بعد از دیشب؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 15:46:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=100</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-100.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قول‌نامه</title>
<link>http://qanturas.blogfa.com/post-99.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;حالا که فکرش را می‌کنم می‌بینم باید قول بدهد. اول به خاطر خودش، بعد به خاطر من. به خاطر خودش چون می‌ترسد. تنها راه مبارزه با ترس‌اش مسئولیت است و تعهد. چرا من با ترس‌های خودم می‌جنگم؟ چرا من قدرت دارم؟ همه‌اش در این تعهد و مسئولیت لعنتی است. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;حالا این من شده‌ام عامل. من کاتالیزور. قضیه تنها در این شکل ظاهری است. بگذار در چیزی که برایش نام ضعف گذاشته‌اند قدرت خود را ببینند. توهم است. من مثل ماری چنبره زدم. حالا موقع خواب زمستانی است و ذخیره‌ی نیرو. وقت‌اش که برسد حمله می‌کنم. وقت‌اش که برسد قدرت معلوم می‌شود.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;باید قول بدهی. چون دیگر نمی‌خواهم بگذارم تا آخر عمرم کسی مرا زمین بزند. باید قول بدهی. با من باشی و پشت من تا ثابت کنیم. تا یک چیزهایی بشود. &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;دلم می‌خواست می فهمیدی که این‌ها آثار کاری است که کردی. دشمنی که شاد شد و قوی شد و منی که ضعیف شدم و خودت. باید مثل صخره می‌ایستادیم. باید... آخ چقدر دلم هوای خواندن‌های احمد کایا دارد. تمام وجودم را حماسه و اپیک پر کرده.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;چیزی که مرتبط‌ات می‌کند کتاب‌های. در.  خانه ولو شده هستند تا ببینی خفت یعنی چه؟ و البته حسادت!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 Oct 2009 07:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=qanturas&amp;postid=99</comments>
<dc:creator>qanturas</dc:creator>
<guid>http://qanturas.blogfa.com/post-99.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
